روز یازدهم بود داستان
روز یازدهم بود
شب خوابید خواب پسر عمویش را که تازه از دنیا رفته بود دید. از پسر عمویش پرسید اون طرف چه خبر پسر عمویش گفت ده روز بعد خودت میایی میبنی
از خواب بیدار شد سعی کرد دوباره بخوابد . همش یاد حرف پسر عمویش بود ده روز بعد خودت میای میبینی
یک لیوان اب سرد خورد و صلوات فرستاد و فاتحه خواند اما باز هم خوابش نیامد
وقتی خوابش را برای همسرش تعرف کرد او گفت خیره صدقه بده اما مادرش از خواب او نکران شد
خودش هم نکران بود به اعمال خودش فکر کرد چیز زیاد خوبی نداشت چیز بدی هم نداشت
یاد فیلم زنگها برای که به صدا در میاید افتاد عرق کرد صلوات فرستاد.
بعد هم یاد حرف پیامبر افتاد که فرموده بود من پیامبر هم زمان مرگم را نمی دانم کمی ارام شد
روز هشتم رفت سراغ مزار پدرش کلی کریه کرد
روز نهم رفت دو تا پیتزا خورد پیتزا را خیلی دوست داشت
روز دهم خواست سر کار نرود اما توی خانه هم ترسید بلند شد راه افتاد وسط خیابان یک چیزی مثل خار رفت کف پایش خواست همانجا در بیاورد یادش امد که روز دهم است سریع از خیابان رد شد .ان طرف خورد به دوچرخه سوار دوچرخه سوار افتاد . بلند شد خودش را تکاند و یک فحش ناموسی داد خواست دعوا کند یادش امد که روز دهم است رد شد. سر کار حواس درست حسابی نداشت امد خانه شام نخورد همسرش یک قرص خواب اورد که این را بخور و بخواب شیطان رفت توی جلدش که اگر قرص را بخوری شاید بمیری یواشکی قرص را از پنجره دور انداخت و دو لیوان دوغ خورد سرش را گذاشت روی بالش چشم دوخت به سقف یاد فیلم مردی که زیاد میدانست افتاد همینطوری که چشمش به سقف بود خوابید توی خواب پسر عمویش را دید پسر عمویش گفت ده روزت تمام شد و تو نمردی بعد هم کلی خندید
از خواب بیدار شد یک لیوان اب سرد خورد باز هم خوابید ساعت ده صبح بود که به زور از خواب بیدار شد روز یازدهم بود .