و اما بعد؛ بزرگواری از اهل علم و ادب، نقدی فرموده بودند بر هفته نامه ی آذرپیام، که قسمتی از آن تفقدی بر دست نوشته های ماغازاچی بود؛ که همه را  بی کم و کاست پذیرفتیم به غیر از دو مورد‍‍‍‍!! و ذیلاً به جای توضیح، برحسب عادت دیرینه ی ایرانی مان «توجیه» معروض می داریم.

استاد فرموده بودند ما رکن آذرپیام  هستیم! ای وای بر سقفی که بر عمود ما باز شده باشد. چون سست است و بی بنیاد. مانند جایگاه طنز بین مسئولین که آن را برای مزاح می خوانند و تفریح؛ تازه اگر بخوانند و این بزرگوار هم یقیناً مزاح فرموده اند.

استاد فرموده بودند ما عین علی دایی شده ایم که منتظریم به ما سوژه شوت شود. حاشا و کلا. این قیاس مع الفارق است. قیاس نویسنده با فوتبالیست محترمی هم چون علی دایی محبوب دل ها، کمی بی انصافی است. هر گامِ یک فوتبالیست، برای مملکت حداقل دو بشکه نفت معادل صد دلار آب می خورد تا پایش روی توپ جفت و جور شود. قلم زنی، بی اجر و مواجب است؛ حداقل برای ما و باورمان بر این است که برای دل می نویسیم. البته تا حال کسی هم ریالی پیشنهاد نداده تا در آن خصوص هم تفکری کنیم. اگر خدای ناکرده نویسنده ای مشهور شد و برخی مطالب را که  نباید می نوشت، نوشت و خدای ناکرده رحل دیار نموده و اقامت در خارج  اختیار کرد، می گویند مزدور اجنبی است  و از بودجه فرهنگی آمریکا  ارتزاق  می کند. اما فوتبالیست های خوش شانسی که در خارج از کشور برای باشگاه های اجنبی توپ می زنند و خستگی خود را به تیم ملی  می آورند، می گویند «لژیونر» هستند. لذا همه با هم و یک صدا بلند بفرمایند: علی دایی دوستت داریم (3بار ) مرگ بر قلم بدست مزدور (ده بار).

 استاد فرمود بودند روی چند نگون بختِ بخت برگشته زوم کرده ایم و ایضاً محیط کار خودمان و توصیه فرموده بودند در اینترنت بگردیم و منتظر شوت سوژه نباشم. شاید اینترنت خیلی ها با ما فرق داشته باشد مانند لباس شان و خانه شان و... اما ای دوست! نصف عمر ما در اینترنت تلف می شود. از هر دو سایت با جمله ی «مشترک محترم ورود به این سایت مقدور نمی باشد» روبرو می شویم. مال شما اینگونه نیست؟ پشت رایانه ی من، دیوار بتنی است که هر بار با دیدن این جمله، مشتی از عصبانیت به آن زده ام  که کم مانده دیوار فرو بریزد. حساب کنید شماره مشت های مرا. خلاصه باید از آنچه مقدور است و می شود داخل شد و سوژه پیدا کرد. یعنی باید دست چین کنی !

یکی از سوژه های مناسب برای پرداختن، یکی  هم موضوع «مفاسد اقتصادی» است که نمی شود به این راحتی ها به آن پرداخت تا زمانی که جرمِ طرف در دادگاه به اثبات برسد. وقتی هم جرم ثابت شود، دیر شده و  سالگرد سوژه هم جشن گرفته می شود. «پسِ گردن» رئیس باندی که شصت ماشین پراید را در مدت کوتاهی سرقت کرده بودند، از سیما نشان می داد. «پسِ گردن» به چه دردی می خورد؟! چرا که معمولاً از مشترکات انسانی است و تمیز آن مشکل. ای کاش حداقل چهره مشبک را نشان می دادند تا پرایدداران عزیز با دیدن مردان شبیه به آن از خودروی خود پیاده نمی شدند چرا که چهره مشبک از ممیزات است. سوژه های امنیتی هم در صلاحیت ما نیستند و ما باید به فکر امنیت جامعه هم باشیم. با احساسات مردم در خصوص مذهب هم نباید بازی کرد. دولت را نباید تضعیف کنیم. برخی از مردم هم مانند مدیران و کارمندان شرکت های مولد و امثالهم دردی ندارند تا به آن بپردازیم. می ماند نصف بیشتر کارکنان دولت (معلمان) _ که پردرد هستند و از قضا بنده هم در زمره ی این دردمندان هستم _ و همچنین چند سوژه سیاسی که با احتیاط و سرعت مطمئنه می شود برای آنها مطلب نوشت که ما هم می نویسیم. برخی از سوژه های سیاسی هم که در باغ نیستند. چه بنویسیم؟ صبح آمد در دفترش صبحانه خورد، با وزیر خوش و بش کرد، برگشت خانه حرف هم نزد که سوژه درست نشود. خدایا اینهایی را که سوژه ساز نیستند معزول بدار! خدایا این سوژه سازان اندک از قبیل شهردار و استاندار و مدیر کل ارشاد محترم (محترم، به حجت ولی نعمت بودنشان  که روزی ما دست اوست) و مدیر کل صدا و سیما و رئیس دانشگاه آزاد و امثالهم را برای ما نگه دار! آمین یا رب العالمین.

و اما فرموده بودید زیاده گویی می کنیم. این دیگر تقصیر ما نیست. سردبیر محترم  فشار می آورد. [البته سردبیر ما تکذیب کردن بلد نیست!] ولی از این به بعد «چشم». کم می نویسیم که «کم گویی و گزیده گویی مرام ماست».