پدرت پدر م بود

من دوست ندارم اين هفته طنز بنويسم. اصلا قرار  هم نيست هميشه  من طنز بنويسم . بگذارید یک بار هم برای دل خودم بنویسم . راستش  سالهاي  گذشته هم اين موقع ماه رجب؛ دل و دماغ طنز نوشتن را نداشتم . من ميدانم كه خيلي ها پدر ندارند  من برای انها غصه میخورم  اما نمیشود کاری  کرد  .من پدرم دارم ، اما   ماجرا چیز دیگری است  یک خاطره ، هر سال اين روزها به يادش مي افتم و برایش  اشک می ریزم  برایتان می نویسم

اولين بار كه ديدمش  توی حسینیه گردان  بود چهره اش حالت معنوی  داشت  يك جوري مرا جذب  خودش  كرد.  همان لحظه احساس نزدیکی کردم .

در عالم خيالم همیشه  اسمش شبيه چهرش بود. يعقوب مرا ياد مردان خدا مي انداخت . انروز روحاني گردان نيامده بود يعقوب پیش نماز  بود  .  راستش  انروز  دل من  گرفته بود تو حسينيه ماندم تا  خلوت کنم همه رفتند .شروع كردم به ذكر ، دستش را به طرفم دراز كرد و گفت قبول باشد مومن .گفتم قبول حق باب سخن را از شهرمان باز  كرد  بچه كجائي ؟تبريزچه كاره بودي قبل از اعزام ؟ گفتم شغلي نداشتم  اما اگر شهيد نشوم معلم خواهم شد .دانشجوي تربيت معلم هستم  دستم هنوز تو دستش بود تا  بيشتر فشرد و گفت من هم معلم هستم .

بيشتر  دوست داشتم دور برش باشم با اينكه تو دسته ما نبود اما  اغلب اوقات با ما بود دوست صمیمی سهراب بود . من از بودن او استفاده میکردم  از همه چیز  برايم سخن ميگفت بيشتر از مدرسه  وبچه ها.

يك  روز عكسي را از کیفش در اورد و نشانم داد گفت اين هم ناز باباست  من هنوز ازدواج نكرده بودم ومعني  پدر بودن را نمی فهمیدم . نگاهش برايم خیلی  عجيب بود . طوري به عكس نگاه ميكرد كه ادم مشتاق  دیدن عكس ميشد . طوري از دخترش حرف ميزد كه انگاري  تمام بودنش براي اوست .

اولين و اخرين بارش نبود كه از فرزندش برايم حرف زدبرايم  با رها  برایم ميگفت  از نقش هاي كه برايش داشت از آیندهای که برایش  می ساخت  گاهي تا شب بله وبرون پيش ميرفتيم .و گاهي هم در دوران ابتدائي مي مانديم

روزهاي بعد اهنگ حمله به گوش رسيد شهر دزفول را ترك كرديم  سردشت سرمان شلوغتر شده بود دیگر فرصت نمي كرديم تا با هم خلوت كنيم سرمان حسابی شلوغ شده بود .  گاهي در دل ارزو ميكردم اي كاش امروز هم يعقوب پيش نماز مي شد نماز يعقوب از  جنس ديگري بود احساس ميكردم فرشته ها دوربرمان دست به دست زنجير وار ايستاده اند.

روز آخري بود كه يعقوب را  زنده ميديدم کمی از  غروب گذشته بود  در يك باريكه راهی  كنار رودخانه دمی برای استراحت  ایستاده بودیم تا نفسی تازه کنیم  و راه بیافتیم  تا برسيم به پاي كار برای عملیات  يعقوب از دسته خودش  بيرون امده بود با تمام بچه ها خوش وبش ميكرد وقتي رسيد مقابلم ايستاد بغلم كرد  .احساس کردم پدرم بغلم کرده   گفت بچه ها همه خوبند انها را  دوست داشته باش  هيچ شغلي مانند معلمي نيست  دعا  كن  هنگام مردن شهيد بميريم (اين تكيه كلام يعقوب بود) و كلام آخرش   برايم اين بود اگر يك روز دخترم شاگرد تو شد بگو  كه دوستش داشتم  اجازه نداد كلامي بگويم رد شد .

صداي هياهوي برخواست بي سيم خش خش كرد و از پائين طلب كمك شد . سهراب اجازه داد بروم. توي سه راهي افتاد بود فهميدم يعقوبه اما خواستم بپرسم تا بگويند يعقوب نيست اما  مهرداد گفت يعقوبه .  اتش  تیر بار روبرو مجالم نداد كه جفيه را از رويش بر دارم و بر چهره يعقوبيش بوسه زنم رد شدم هنگام رد شدن دستم را روي بدنش كشيدم اخرين محل تماس دست من پوتين يعقوب بود

دختر يغقوب، كه نميدانم كجائي تربت خاك كفش بابايت را بر صورت كشيدم . هنوز هم دلتنگ كه ميشوم چشم هايم را ميبندم و به اخرين ديدارمان فكر ميكنم و  نا خوداگاه دستم را به صورت مي كشم و بعد براي خودم هق هق گريه ميكنم . براي توگريه ميكنم . براي يعقوب هاي ديگر هم گريه ميكنم و براي دختران و پسران يعقوبها

روز پدر كه ميشود دلم تنگ ميگيرد . بغض گلويم را مهمان ميكند و اشكهايم  دلم را نشانه ميرود  واز يغقوب  ترانه ميسازم  برای خواندن  دختر یعقوب بگذار از پدرت برايت کوتاه  بگويم پدرت يك مرد بود به استواري تمام كوههاي سرزمينمان پدرت يك رود بود به خروشاني تمام  فريادهايمان  در محرم پدرت يك پدر بود براي همه انهاي كه در كلاس درسش حاضر  بودند و پدرت عاشق تو بود و تنها براي تو لبخند ميزد پدرت برادرم بود  برادرم نه  پدرم بود

من دوست ندارم طنز بنويسم سينه من داغدار پدرمان يعقوب است خواهر كوچك من بيا براي پدرمان یعقوب گریه کنیم  تا دلمان سبک تر شود