دو داستان كوتاه
داستان كوتاه قلب
از یک هفته قبل حالش بدتر شده بود . در بخش مراقبتهای ویژه بستری شده بود . سال ها پیش دکترها گفته بودند که باید پیوند قلب بکند .
*****
انروز بیماری را آورده بودنند که مرگ مغزی شده بود . شوهرش می گفت: تریلی یک دفعه پیچده جلوشان و اون نتونست ماشین را کنترل کند .
چند روز بعد اون حادثه ؛ دکتر به شوهر خانم که مرگ مغزی شده بود گفت دیگه امیدی نیست.
شوهر خانم رضایت داد که اعضای بدنش را به بیماران دیگر پیوند بزنند
*****
او خیلی خوشبخت بود که گروه خون خانمی که تصادف کرده بود با گروه خونی او یکی بود .
بعد از اینکه به هوش آمد . خواهرش شوهر خانمی را که قلبش را به او پیوند زده بودنند را آورد بالای سرش تا رضا از اون تشکر کند .
همین که چشمش به شوهر خانم که قلبش به او پیوند زده بودند افتاد او را شناخت
او شوهر ماهرخ بود دختر مش حسن
*******
چندین بار مادرش را فرستاده بود برای خواستگاری ماهرخ اما هر بار جواب رد شنیده بودند
یک روز وسط ظهر تو کوچه تنگ جلو ماهرخ را که از چشمه بر می گشت گرفته بود و گفته بود من هر طوری شده دل ترا بدست میارم
یک ماه بعد اون قضیه ماهرخ با پسر شهری ازدواج کرده و از روستا رفته بود
قلب رضا از اون روز شروع کرده بود به درد .
*******
شوهر خانم گفت خوشحالم که قلب ماهرخ تو سینه شما هنوز می تپد
رضا تپش قلب ماهرخ را توی سینه خود حس کرد دستش را روی قلبش گذاشت و چند قطره اشک از گونه هایش جاری شد .
داستان كوتاه باز گشت
تاکسی سر کوچه نگه داشت .پیاده شد ساک دستی ا ش را از روی صندلی عقب ماشین بر داشت و بقیه پولش را از راننده گرفت . تاکسی دور شد . ساک را زمین گذاشت و دو دستش را قلاب کرد و آورد بالای سرش وکمرش را به این سو وان سو خم کرد، تا خستگی راه را بدر کند . ساکش را بر داشت به طرف خا نه حرکت کرد . سر کوچه ایستاد و نگاه کرد به تابلو تازه نصب شده .خندید ؛ تابلو نصب شده را بلند خواند "کوچه شهید حبیب سر افراز". نگران شد گام هایش را بلندتر و سریع تر بر داشت تا رسید به در خانه .
بغض گلویش را گرفت و از گوشه چشم هایش اشک جاری شد . با پشت دشت اشک هایش را پاک کرد . ویک بار دیگر اعلامیه روی در را بلند خواند
"مجلس تذکر بانو گل نسا خوانی همسر مرحوم سید محمد ومادر شهید سید حبیب سر افراز"
ساکش را بر داشت .
دم در نگهبانی منطقه جنگی ایستاد . کاغذ ورود به منطقه جنگی ر ا تحویل نگهبان داد.