روزا ول مدرسه
شهریور ماه سال 1350بود. دو سه روز مانده به مهر، بار و بنديلمان را بستيم و راهي تبريز شديم. پدرم از سالها قبل به استخدام دولت در آمده بود و در شهر تبريز زندگي مي كرد. برادران بزرگترم هم چند سال پیش براي تحصيل به تبريز آمده بودند. اما من، مادر، مادر بزرگ و وحيد تو ده زندگي مي كرديم. وقتی که زمان مدرسه رفتن من فرا رسید، خانواده تصميم گرفت كه همگي به شهر کوچ کنیم و قيد روستا را بزنیم.
همه چيز شهر عجيب بود آدم ها، ماشين ها، مغازه ها، خیابان ها... . يك روز مانده به اول مهر رفتيم حمام و در صفی طویل منتظر ایستادیم. حتي حمام شهر هم با حمام ده ما فرق می کرد، حمام ده ما عمومي بود و صف هم نداشت، آب حمام شهر هم گرم تر از آب حمام ده ما بود.
اول مهر برادر بزرگترم اكبر كه حالا ديگر تقريبا شهري شده بود و با لهجه تبريزي حرف ميزد، من و ابراهيم را كه يك سال از من بزرگتر بود به مدرسه برد. كلي بچه شهري توی مدرسه بود كه بعدا فهميدم خيلي ها مثل من از روستا آمده اند.
اسم مدرسه ما «حبيب اله جاويد» بود، واقع در خيابان شاه (طالقاني فعلي ). وسط حياط را كنده بودند و يك گودال خيلي بزرگ ايجاد كرده بودنند. از ابراهيم پرسيدم چرا اين جا را كنده اند؟ و او گفت مي خواهند استخر بسازند. گفتم استخر دیگر چيست؟ گفت يك چيز مانند گول (حوض هاي بزرگ كه براي جمع آوری آب توي دهات درست ميشود و ما توي باغمان دوتا داشتيم). گفتم مگر مي خواهند كشاورزي كنند؟ گفت نه براي شنا كردن درست مي كنند. زنگ مدرسه به صدا در آمد و آنهايی كه سال قبل هم مدرسه رفته بودند به صف شدند. مانديم ما اولي ها كه هنوز معني صف و اينجور چيزها را نمي دانستيم. يكي آمد و ما را به صف كرد. بعد هم يك آقاي نسبتا چاق آمد و به ما گفت: شما جوجه هاي كلاس من هستيد. آن شخص چاق آقا معلم ما بود. وقتي به ما گفت جوجه، بدم آمد و توي ذهنم تصور كردم كه آقا معلم مرغ است و ما اطرافش داريم دانه مي خوريم. يك نفر دیگر هم بود با یک ترکه در دستش. با ديدن تركه، به خودم گفتم اين هم شبيه چوپان ده مان" حسن "است. لابد این هم به ما خواهد گفت شما گوسفندهاي من هستيد. اسمش آقاي عليپور بود، ناظم مدرسه؛ او بود كه ما را به كلاس راهنمائي كرد. درون كلاس نيمكت گذاشته بودند. اولين بار بود كه نيمكت مي ديدم و براي اولين بار بود كه روي صندلي مي نشستم. البته قبلا يك صندلي ديده بودم. خانه ی خاله ام يك صندلي تا شو بود. اما هرگز روي آن ننشسته بودم، يعني اجازه نداشتيم که بنشینیم. خاله ام ميگفت صندلي مال مامورهاي دولت است كه از شهر مي آيند. اما من ديده بودم كه "ملا محسن " روحاني روستا هم هنگام روضه خواني روي آن مي نشست و روضه ميخواند .
زنگ اول خيلي زود تمام شد و به ما كتاب دادند و سفارش كردند كه حتما روي كتاب را جلد نايلوني بگيريم. زنگ به صدا در آمد و ريختيم تو حياط. دنبا ل برادرم ابراهیم می گشتم كه متوجه شدم با يكي دست به يقه شده و بعدا فهميدم كسي كه با ابراهيم دست به يقه بود دوستش علي است و با هم شوخي مي كردنند و من فكر كردم دارند دعوا ميكنند. رفتم سراغشو دستش از يقه ابراهيم جدا كردم و يك پشت پا انداختمش و هلش دادم به عقب علي لب استخر بود از شانس بد ما پاش ليز خورد و افتاد توی گودال كنده شده كه كمي هم آب توي آن جمع شده بود و لباسش گلي شد و سر و صداي بچه ها بالا رفت. تا اينكه ناظم مدرسه آمد و علي را از گودال بیرون آورد.
زنگ دوم پشت در اتاق ناظم ایستاده بودیم. آقای عليپور ابراهيم را مرخص كرد برود سر كلاس و به علي گفت برود خانه و لباس هايش را عوض كند و لباسهاي كثيفش را بياورد مدرسه. دوسه تا تركه هم كف دست من زد و گفت فكر مي كني اينجا باغ وحشه؟ آن وقت ها من که هنوز معني باغ وحش را نمي دانستم، سرم انداختم پائين گفتم نه آقا اينجا مدرسه است. آقاي عليپور دو تا تركه ي ديگر هم به من زد و گفت براي من بلبل زبوني ميكني؟! بعد هم مرا فرستاد سر كلاس وگفت زنگ آخر بيا دفتر.
زنگ آخر لباسهاي علي را كه در يك بُغچه سفيد رنگ پيچده بودند دادند دستم و گفتند بده مادرت اينها را بشويد و فردا بياور مدرسه.
وقتي لباسها را دادم مادرم و گفتم آقا ناظم گفته اينها را بشور. به ناظم فحش داد و گفت مگر من كلفت ناظمم، اين شهريها چه رسم هاي بدي دارند. اگر قرار باشه من هر روز لباس اینها را بشویم كه نمي شود.
ابراهيم كل ماجرا را براي مادرم تعريف كرد و گفت كه آن لباسها مال علي است و آخر همه تقصيرها را انداخت گردن من. وقتي مادرم قضيه را فهميد يك پس گردني محكم خواباند پس گردنم و گفت ذليل اولاسان، اين جا هم شده ده که هر روز دعوا بياوري سر من؟
روز دوم لباسهاي علي را تحويل آقاي عليپور دادم .سالهاي بعدي علي من باهم دوست بوديم