استاد یادتان هست وقتی گفتم می خواهم معلم شوم لبخندی نرم و قشنگ گوشه لبتان نشست و چه شیطنت آمیز گفتید روزی زمین و زمان را کفر خواهی گفت به گمانم راه من برای شما آشناست میدانم در میان این آتش نفس کشیده اید حتی خوب میدانم گوشه ی خلوتی گریسته و بعد، امیدوارانه به حرف این شاگرد شرورتان خندیده اید که هر کودکی با این پیام به دنیا می آیدکه خدا هنوز از انسان نا امید نیست دنیای یک معلم، همیشه خیس است و پاهای گلی اش ردپای خاطرات بارانی، دنیای یک معلم به وسعت دفتر چه مشق شاگردش است و شاعرانگی دنیایش به وسعت انشای صادقانه دانش آموزش و بغض همیشگی اش نگرانی فرداهای فرزندانش .
امروز ، اولین روز حضورم در مرکز تربیت معلم تبریز است و دلم سخت گرفته ،هوای اینجا سرد است وسایلم را بر میدارم و داخل کمدم می چینیم اتاق نسبتا بزرگی است ده تخت دارد و هشت کمد،ما هشت نفریم من و خدیجه و مرضیه و میترا و ژیلا و الناز و دو تا نیز لیلا داریم هر کدام از بچه ها با انگیزه خودش زیستن در اینجا را انتخاب کرده است اما یک دلیل مشترک اکثر ما را به این سرا کشانده و آن امید به اینکه روزی به عنوان معلم استخدام خواهیم شد و همه بچه ها نیز از این عنوان راضی نیستند عده ای را فقط شرایط خانوادگی یشان و بازار شغل مجبور به این انتخاب کرده است اما در هر صورت اینجاییم و اینجا بودن بخشی از زندگی ماست. اولین هم اتاقی که با او آشنا شدم لیلاست اهل سلطانیه زنجان ،اولین بار است که اسم این شهر را می شنوم و مردما نشان رانمی شناسم فقط می دانم لیلایشان به قول یکی از بچه ها با مرام و خوش معرفت است لهجه یشان رادرست متوجه نمیشوم ولی قشنگ وشیرین به نظر میرسد دلتنگیم اما لیلا خنده را هم اتاقیمان کرده است از نگرانی بچه ها در باره ی مخارج خوابگاه و غذا متوجه میشوم که جزء طبقه متوسط جامعه اند لیلا با اینکه لاغر و ضعیف به نظر میرسد اما به اندازه قوم مغول غذا مصرف می کند غذا که چه عرض کنم چیپس و پفک و لواشک ،ازش قول گرفته ام که یک چاقوی زنجانی به عنوان سوغاتی برایم می آورد لیلای اردبیل با لیلای شکمو فرق دارد او هم ولایتی من است و آرام و دوست داشتنی ،البته در مقایسه با لیلای شکمو درس خوان تر هم، هست و با رتبه هشتصد قبول شده است بر عکس این لیلا که از آخرین نوادگان چنگیز خان است و هر چی انارو گردو وانجیر زنجان است نمیدانم چطور در ساکش جا کرده و به این جا آورده ،لیلا نه عسل ونه حلوای سیاه همراهش آورده ،در عوض متانت و صبوریش را از همنشینی با سبلان به ارث برده است .
اینجا با هم خوشیم هوای همدیگر را داریم اگر کسی دیر کند نگرانش میشویم اتاقمان را با هم تمیز میکنیم و هر چه داریم با هم میخوریم حتی غصه هایمان را ،قصه ما قصه ی کبوترانیست که هر کدامشان دلتنگ دیار خودش است اما به بی کسی نیز قانع اند.امشب اولین شب دانشجویی ماست ونگاه ها همه ابری و صداها همه لرزان ، اما من احساس میکنم در پشت نقاب این روزهای تاریک سپیدی سحر در انتظار نشسته است رد پای این حس را لای رویاهای پاکم میجویم رویای پاک جوانی که با ردای معلمی می خواست دنیا را عوض کند و از اندیشیدن به این رویا عادتی ساخته بود دراز به درازی آرزوهای کودکی که گمان می کند می تواند آب شور دریا را با آبنباتش شیرین کند جوانی که قرار است از این به بعد رسالت زیستنش ادامه راه معلمش باشد معلمی که شمس زندگیش شد معلمی که سپیدی صبح را از امتداد شب نشانش داد و در لحظه لحظه های کلاسش دانه امید را در جان تشنه اش کاشت و من شدم ثمره بودن معلمی که نهایت آرزویش سر سبزی دشت شاگردانش بود و من شاگرد دل دریایی معلمی هستم که قرار است دریا شدن را تعلیم دهد .