شهدای عرفه
شايد براي يك طنز نويس هيچ چيز بدتر از اين نباشد كه براي نوشتن مطلب سوژه اي نداشته باشد . چند روزي است كه با خودم درگير هستم.
گوشه اتاق مي نشينم و چشم هايم راآرام مي بندم و به يك هفته گذشته فكر ميكنم. شايد كه مطلبي براي نوشتن پيدا كنم . يك بار وقايع و حوادث و رويدادهاي هفته را سريع از ذهنم ميگذرانم .روز عرفه ، عيد قربان ، قطعنامه شوراي حكام عليه ايران ؛مساوي تراكتور سازي . اينكاري كه يك چيزي را پيدا كرده باشم دوبار بر ميگردم و مرور ميكنم روز عرفه؛عيد قربان ؛قطع نامه آژانس و مساوي تراكتور سازي .روز عرفه عيد قربان
با شنيدنخبر قتل عام حاجيان بيت اله الحرام سكوت معني دار بين بچه ها حكم فرما ميشود . سهراب نگاهي به من ميكند و ميگويد صداي راديو را بلندتر بكن
بحث بين بچه ها شروع ميشود حبيب ميگويد نامردها مگر اونها عليه شما شعار ميدانند كه عصباني شده ايد . معلوم است امريكا پدرتان هست . ميگويم حبيب جان پدرتان هست يعني چي . ميگويد يعني بزرگشان . ميگويم مگه اينطوري نيست و.....
تكيه دادم به درخت و دارم فكر ميكنم متوجه آمدن سهراب نيستم .سلام كه ميدهد متوجه ميشوم .ميگويد شايد فردا عمليات شروع بشود . بچه ها گمان مي كردنند عيد قربان عمليات ميكنيم اين را من ميگويم . سهراب ميگويد نه شب عرفه احتمالا حمله مي كنيم . بايد يواش يواش وسايل چادر را جمع كنيم و بچه ها را آماده براي رفتن .
چشم هاي را باز ميكنم وتكرار ميكنم عرفه؛ شهداي عرفه .با خودم ميگويم اين همه از عرفه گفتند و ميگويند اما كسي از شهداي روز عرفه ايران ياد نميكند. چرا از شهدا عرفه ننويسم ؟
شهدا هميشه كمكم ميكنند .اين بار هم سهراب خودش آمد و عرفه را يادم انداخت .
ميگويند عرفه جائي است كه دل در ان وضوي عشق ميسازد ، بچه هاي گردان يكي يكي به سوي تانكر آب ميروند و ضو ميگيرندو خودشان را براي پذيرفته شدن آماده ميكنند . حبيب از همه خوشحال تر است .ميگويم مثل لامپ مهتابي شده اي وصيتي چيزي داري بگو پولهايت را كدام بانك گذاشته اي ميخندد و ميگويد از خودت خبر نداري ميگويم مال من ضعف جسماني است تازه من از اول هم سفيد بودم حال هم ميترسم ميخندد و نم دستهايش را روي صورتم ميكشد و ميگويد" الهن سيده قورخماز " ميگويند در صحراي تفتيده عرفات،دل جاري مي شود.به سوي خدا تا عذر گنا هان را با زاري به گوش فرشتگان خدا برساند . هر كدام از بچه ها گوشه اي خلوت كرده اند . گروه از هم پاشيده!!! هنگام صرف ناهار معمولا همه هستيم. امروز تعدادمان كمتر شده است . گاهي صداي هق هق گريه از بيشه زار موقعيت قنبر لو شنيده ميشود و سكوت تنهائي آواز همدلي ميدهد . چشمان يعقوب پر از اشك شده وهنوز جاري است اينكاري كه دلش در سچده گاهش جا مانده اما وظيفه او را به سوي چادر مي كشاند تا مقدمات حركت را فراهم كند . ميگويند عرفات ايوان هزار نقش خداشناسي است . چشمان اشگين يعقوب خدا را موج ميزند ودل اسماعيل فرياد پاي كوبي براي انتخاب شدنش. عرض ادب ميكنم و ميگويم فرمانده اسماعيل را هم همچن روزهاي ذبح كرده اند مواظب خودت باش . ميخند و ميگويد كورك كيم كيم خشليجك (ببينم كدام يكيمان ديگري را خرج ميكند ) عرفات با ياد حسين(ع) زينت پيدا ميكند هر يك از بچه ها دنبال سر بند حسين هستند . اما من دنبال نام مادرم ميگردم سيد حبيب ميگويد براي من هم بياور. قوطي سر بندها را زير رو ميكنم تا دو سربند بنام خانم پيدا كنم . به حبيب ميگويم برگرد ببندم . ميگو.يد " فاطمه اولسون ها" ميگويم فاطمدي
هوا تاريك تر شده و ما در پشت كوهي براي توجيه ايستاديم . چند خمپاره باعث ميشود كه سريعتر راه بيافتيم باران شروع به باريدن كرده است ميگويند رحمت خدا در روز عرفه چون باراني است كه گناهانرا به عفو ميشويد .
هنوز عمليات شروع نشده صداي ناله بر ميخيزد سهراب دنبال امداد گر است . ميگويم چي شده ميگويد حبيب تير خورده ميگويم اخر تير كجا بود ميگويد تير كور دشمن است دسته مين شيند . پهلوي حبيب شكافته شده زخمش را مي بنديم و به كنار بوته اي مي كشيم. سهراب ميگويد نيروهاي كمكي و امداگرها الان ميرسند و برت ميگردانند عقب . حبيب ملتمسانه نگاه ميكند . چيزي نميگويد اما ميدانم دلش ميخواهد با ما بيايد.
عمليات شروع شده است ديگر شب از نيمه گذشته و ما وارد روز عرفه شده ايم صداي خمپاره است و تير و فرياد و صداي الله اكبر و صداي لبيك دوستان كه تنها دل آن را ميشنود ديگر رسيديده ايم به دو راهي تنهائي مهدي افتاده و رويش چفيه كشيده اند يعقوب پائين تر از او رو به كربلا افتاده و اسماعيل وصف پورو غنيمت از بچه هاي اهر يكي از برداران تيموري و خيلي ازبچه هاي كه وقوفشان در عرفه هميشگي شده است . خوب گوش كني ارتفاعات دوپازا زيارات امام حسين را توسط شهدا در روز عرفه انعكاس ميدهد و هزار بار تكرار ميشود . « اللهُ اَكْبَرُ كَبيراً ، وَالحَمْدُ للهِ كَثيراً ، وَسُبْحانَ اللهِ بُكْرَةً وَأصيلاً ، وَالحَمْدُ للهِ الَّذي هَدانا لِهذا وَماكُنّا.............
بالاي سرم ايستاده تك تك بچه ها را سئوال ميكنم تا برسم به سيد حبيب ميگويم سيد حبيب را آوردند عقب . ميگويد سيد شهيد شد "قان آپارمشدي".....