شيطنت انقلابي
حقيقتش وقتي انقلاب شد ما سني نداشتيم . كه الان ادعا كنيم كه ما هم در بطن انقلاب بوديم . سال دوم راهنمائيدرس ميخواندم . اولين خبر از انقلاب را هم در مدرسه شنيديم زنگ ادبيات بود. روز شنبه بيست و نهم بهمن ماه سال 1357 رسول آقا باباي(فراش) مدرسه در كلاس را زد اجازه توحيد را از آقاي جوانشير خواست و بعد هم اجازه بچه هاي ديگر را تا آقاي جوانشيرحساس شد و از رسول آقا پرسيد چه خبره ؟ رسول اقا هم يواشكي گفت شهر شلوغ شده عدهاي ريختن بيرون . نيم ساعت مانده به آخر زنك به ما كه تك توكي كنده بوديم اجازه دادن بريم خانه. بعد از ظهر هم اكبر بردارم آمد كلي از اوضاع خيابانها برايمان گفت . ما بوديم و هزاران سئوال كه چرا .اما روزهاي اول كسي جواب سئوالهايمان را نمي داد و شايد نميخواستند بدهند.
اولين بار عكس امام (ره) را در خانه يك معلم كه همسايه مان بود ديدم . انروز همسايه ها جمع شده بودنند خانه آقا سبحان پرست . كه ما بچه ها متوجه شديم كه بين مردها مثل اينكه يك رازي در حال كردش است سرك كشيدم ديدم عكسي دست به دست ميگردد . زياد رو ندادند كه ما هم پرس و جو كنيم . اما روزهاي بعد يواش يواش عكس امام روي طاقچه تك تك همسايه اي آپارتمان نشست . و ماه هاي بعدي لاي كتاب درسي برخي از بچه ها هم عكس امام بود .
بعد هم كه تعطيلي مدرسه بود و اعتصاب . و يواش يواش صداي كلوله را هم شناختيم و با واژه شهادت آشنا شديم . براي اولين بار روز بيست ويكم يا دوم بهمن بود كه تانك ديدم و صداي شني را كه اسفالت را ميخورد شنيديم .روز دوازده بهمن خيلي خوب يادم است همه جا را تميز كرده بودنند. گوچه ،خيابان ،كوي وبرزن . عين يك خونه تكاني براي استقبال از نوروز كلهاي شمعداني دور چمن كاري وسط خيابان و بعد هم فرياد الله اكبر . وشادي روزهاي پيروزي و روز بيست سوم بهمن پشت بام اپارتمان و راديو به كوش تا از سوي حمام رستكار در نزذديكمان تير انداختن و ما را به زور فرستادن خونه و دو سه روز بعد همه چيز آرام شد .
حال انقلاب پيروز شده بود .از آن همه همسايه بلوك پنج دو خانواده با انقلاب مخالف بودند و دلشان نميخواست انقلاب پيروز بشود .و ما به ظن كودكي خود آن دو همسايه را كافر ميدانستيم و خيلي دلمان ميخواست تا بلاي سرشان بياوريم . بيشتر از همه با پدر كمال دشمني مي كرديم . آخر كمال اهل كوتاه آمدن نبود و دائم به انقلاب بد وبيراه مي گفت . اين بيشتر لج ما را در آورده بود .
وقتي قرار بود الله اكبر بگويم . از عمد ميرفتيم زير پنجره انها داد ميزديم . پوستر عكس امام را هم درست چسبانده بوديم روبري درب آنها
احمد را هم دوست نداشتينم يك بي مزگي ذاتي داشت . خانوادش با انقلاب بد نبودند شايد هم ازما انقلابي تر . اما كاري كه ما ميخواستيم انجام بدهيم يك خصومت شخصي بود تا يك عمل انقلابي
انروز احمد و كمال دعوا كردند . بهترين موقع بود براي اجراي نقشه .
ان روزها مد بود كه عكس امام (ره ) را روي فيلم راديو لوژي در مياورند و با يك اسپري رنك ان را به در و ديوار ميزنند . يكي از فيلم ها عكس امام را ما داشتيم .
ساعت ده شب بود كه مطمئن شديم ديگر رفت و آمدي در راهرو نخواهد بود در عرض چند دقيقه عكس امام را انداختيم روي درب خانه كمال
صبح الطلوع صداي دو همسايه روبروي هم در آمد . پدر كمال پدر احمد را متهم مييكرد كه اين توطئه توسط شما شكل گرفته و پدر احمد هم ميگفت كدام توطئه عكس امام تبرك است اي كاش بياورند بزنند روي درب خانه ما اصلا اگر اينطوري است تلافي كنيد شما هم عكس امام را بياوريد بزنيد روي درب خانه ما من اگر چيزي گفتم انوقت شما هرچه ميخواهيد به من بگويد . البته قسم ميخورد كه احمد ساعت هفت خونه بود و او هم ساعت نه آمده خانه و هنگام آمدن عكس امام روي درب نبوده .
تو اون شلوغي و سر و صدا چشم هاي برق زده چند تا كودك لبخند ميزد.