ما از زنده امير مي ترسيديم
چلوس كه نه عصباني در تالار تلويزيون در حال قدم زدن هستيم . با خودمان ميفرمايم خوب است كه اين ايراني جماعت دم به ساعت ضرب المثل ميزنند كه پشت مرده نبايد حرف زد . اما خودشان ميايند پشت مرده حرف كه ميزنند هيچ فيلم هم مي سازند و از شبكه هاي مختلف پخش ميكنند. اين چند روزه آبرويمان پيش ناپلئون رفته . دم به ساعت ميايد و مي رود طعنه ميزند كه ما فكر ميكرديم تنها ما شكست خورده طايفه نسوان شديم شما كه صد بار بيشتر از ما .حالا ما دوسه تا همسر بيشتر از مردم عادي اختيار كرديم اين جرم است . آن هم براي رضاي خدا والا ما يك تار موي انيسه الدوله را به اليزبت تايلور هم نمي دهيم چه برسد به اين نسوان حرمخانه كه هر كدامشان به نرخ امروز چهار صد و پانصد تومان بايد خرج لاغري شكمشان بكنند . نمي دانم بروند باشگاه خانم ياري خودشان را به حد قوش (قوش حدن) برسانند . ما فقط خواستيم ثواب بكنيم رعيت جماعت را صيغه فرموديم. داخل حرمخانه بشوند ببيند فرقي با بيرون ندارد كه هيچ تازه بدتر هم هست . حال اين روايت نسوان به كنار كه باعث شد همه مردان هيز ايراني حسادت ما را بكنند وهر شب به خوابمان بيايند .
آخر كجا ما امير را كشتيم . اين تحريف تاريخ است .يك نامه آوردند به ما عرض كردنند توشيع كنيد. خوانديم فرمان قتل ميرزا آقا خان نوري بود توشيح فرموديم . من از كجا ميدانستم اينها از خودكار چيني استفاده كرده اند كه بعد يك ساعت خودش پاك ميشود و بعد هم اسم امير كبير را به جاي ميزا آقا خان مي نويسند . ما هم از اينكه مردم نفهمند سر شاهشان كلاه چيني رفته قبول كرديم بگويم امير را ما دستور فرموديم در حمام فين رگ بزنند .
اين قسمت را با حالت بغض وگريه بخوانيد
اصلا امير را ما دستور داديم رگ زدند . شما كه اميرچي هستيد (مانند تراختورچي طرفدار امير ) . اصلا يادتان هست كه ما امير را كي به قتل رسانديم . من از زنده امير مي ترسيديم شما از مرده امير هم ميترسيد . همين روزنامه وزين سرخاب خير سر مدير مسئولش يك كلمه بيستم دي ننوشتيد از اين امير و كارهايش از دارالفنون از اولين روزنامه هاي ايراني از حكومت مردمي وهزاران كار مفيدش
.بيستم دي ماه عمدا از قبرستان بقائيه خروج فرموديم به همراه اعتماد السلطنه تا برويم دكه روزنامه فروشي ببينيم. ببينم در مورد قتل امير كه خدايش رحمت كند چه نوشته اند دريغ از يك نوشته ي در خور توجه، روزنامه هاي كشوري سر دعواي سياسي خودشان بودند به هم پريده بودند نگاه كرديم اوقمان گرفت . با خود انديشه فرموديم كه شايد يوميه هاي تبريز چيزي بنويسند .آخر آن زمان تبريز از طرفداران سفت وسخت امير بود . هر چه نگاه فرموديم ديديم روزنامه و مجله محلي نمي بينيم .همه مال تهران است. به دكه دار فرموديم شما نمايندگي مجلات تهران را داريد. گستاخانه عرض كرد. شما فضول هستيد . اعتمادلدوله جلو رفت و گفت مواظب باشيد ايشان را مي شناسيد كه چنين بي پروا گستاخي ميكنيد . دكه دار گفت نكند سلطان صاحب قران هستند. اعتماد با سر تائيد كرد. دكه دار عرض كرد امير را تو كشتي؟ فرموديم گستاخي نكنيد. ميدهيم از همين دكه آويزانتان كنند . عرض كرد حال فرمايش؛ فرموديم مجلات و روزنامه شهر خودمان را ميخواهيم گفت كدام يكي چند تاي نام برديم گفت انها را نمي اوريم فرموديم سرخاب داريد عرض كرد چند تاريا، فرموديم يك نسخه، گفت اين جا باشيد برايتان بياورم و بعد هم رفت پشت دكه به اعتماد فرموديم نكند اين مردك فكر كرد ما مواد ميخواهيم رفت از پستو بياورد . چند دقيقه بعد پيدايش شد و يك نسخه از سرخاب را داد دستمان. تورق فرموديم مطلبي نديديم از امير مرحوم . فرموديم ديگر روزنامه محلي نداريد عرض كرد برويد پشت دكه انجا هست . گفتيم پشت دكه چرا گفت جا ندارم براي روزنامه محلي . از باريكه راه سخت رفتيم پشت دكه چند تا روزنامه تاريخ بيستم دي را پيدا كرديم تورق فرموديم ديديم اثري از امير نيست. راحت شديم با خود فرموديم انگاري همه امير را فراموش كرده اند و اگر امير فراموش بشود ديگر اين همه به ما گير نميدهند كه چرا امير را به قتل رسانديم . سوار بي ار تي شديم خودمان را فوري رسانديم قبرستان و داخل شديم به جهنم و انشب با خيال اسوده سريال خودمان را نگريستيم الحق خودمان از خودمان خوشمان امد عجب سبيل هاي پر جذبه اي داشتيم .