یک روز ساده مثل بیست ودوم بهمن ماه

مثل هر روز صبح افتاب نزده از خواب بیدار  شدم و نماز خواندم . بعد از نماز یادم افتاد که امروز تعطیل است و تربیت معلم هم مثل همه جا تعطیل خوشحال شدم و خودم را زیر لحاف ینهان کردم و چشمهایم رابستم تا خوابم ببرد اما هرچه زور زدم نشد . از جایم بلند شدم ورفتم سراغ کامپیوتر شروع کردم به نوشتن  تا ساعت نه صبح . ساعت نه بچه ها را از خواب بیدار کردم . دوتا تخم مرغ نیمرو کردم وبا بربری بیات دیشبی زدم بالا بعد هم بعد کلی کلنجار با دو قلوها قرار شد که انها را من به راهپیمائی ببرم و  عیال  هم کارهای عقب افتاده اش  را  انجام بدهد . ساعت ده نشده از ترس ترافیک ماشین را در حیاظ دانشسرا پارک کردیم از میان دانشجویان تربیت معلم باهنر   که خود را برای راهپیمائی اماده میکردند یا الله یاالله کویان خودمان را رساندیم به میدان دانشسرا  دسته ها مختلف از هر سو به طرف میدان نماز جاری بودند راستش او لش سیل جمعیت ذوق انتقاد و طنز پردازیم را گور کرده بود  اما یواش یواش متوجه برخی از ناهماهنگی ها شدم .

 داخل حیاط فرمانداری از این پرچم های کوچک  ایران را میدانند( البته مال فرمانداری نبود) که معمولا بچه ها دوست دارند دستشان بگیرند به اصرار هادی و مهدی با هزار مصیبت و پارتی بازی و اشنا در امدن توضیع کننده  توانستم دو تا از انها را برای بچه ها بگیرم . خیلی ها هم نتوانستند و من بچه های را دیدم که به خاطر پرچم ایران کریه کردنند . با خودم گفتم مثلا چه میشد که دست هر بچه که برای راهپیمائی امده یکی از این پرچم ها را میدادیم ای کاش قدر این امدن را با اهدا یک پرچم  پاس میداشتیم و دل اینها را نمی شکستیم . بعد گرفتن پرچم کارمندان یک اداره را دیدم که اصولا هیچ ربطی به ارتش وسپاه ندارند ولی لباس نطامی تنشان کرده بودند  با خودم گفتم عجب مدیریتی لباس معمولی مردم را در اورده لباس نطامی تنشان کرده که چه چند  خبر نگار مقرض خارجی که دنبال سوزه هستند روی انها زوم کند و بگوید که بیشتر راهپیمائی کنندگان نطامی ها بودند و بگذاریم از اینکه همان اداره یک نوجوان را فرستاده بود بالا  وانت و ایشان هم هرچه دلش میخواست شعار میداد ولی  به جای  شعار وحدت و انسجام ملی بحث تبلیغاتی و شعار تفرقه میداد خیلی بدم امد دست بچه را کشیدم که کمی یواشتر راه بروند تا از این گروه منفک بشویم .هرچند بعدا هم دستجاتی را دیدم که انها هم بلد نبودند شعار بدهند و یا اصلا شعار دستشان نبود با خودم گفتم این شورای هماهنگ بعد  سی سال هنوز نتوانسته با مردم و مسئولین رده بالا هماهنگ بشوند و چند قلم شعار  انتخاب کنند و بدهند دست مردم که همه همرنگ و همصدا بشوند .

سرعت را کم کرده بودیم که یک دسته از محلات از بغل ما با شعار مرک برامریگا رد شد .خودمان را از دسته نامنطم وناهماهنگ گشیدم بیرون و قاطعی دسته منظم آن محله  شدم و شروع کردیم به گفتن شعار مرگ برامریگا تازه کرم شده بودیم که بلند گو عیب پیدا کرد . هر چند بلافاصله چند نفری از بین مردم نقش بلند گو را به عهده گرفتن  اما مزه بلند گو را نداد . با خود اندیشه کردم دیدم در طول مدتها فروان که بنده هم به دلیل علاقه فرهنگی در اغلب جلسات و سمینارها وجشنواره ها بودم به ندرت مراسمی را سراغ دارم  که سیستم صوتی ان هنگام اجرای مراسم با مشگل روبرو نشده باشد  . توی راه برخی از دستجات را دیدم که انها هم  با این مشکل روبرو بودند. اول بازار  کم مانده به جایگاه هادی ومهدی (پنج ساله ) کم اوردند و گفتند بابا خسته شدیم به ناچار برعکس سیل جمعیت که هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد برکشتیم به سوی میدان دانشسرا . کمی که امدیم دیدم خیابان انکاری یک دفعه خالی از جمعیت شده وتک وتوکی میایند  وقتی رسیدیم مقابل  بانک ملی  دلیل را فهمیدم مامورها مردم را به ظلع جنوبی  هدایت میکردند . برخی هم با مامور جدل میکردند که دیشب تلویزیون گفته اقایان باید از این ظلع بروند نمیدانم که این ناهماهنگی از کجا پیدا شده بود . یا یاد کدام مسئول محترم طرح نو ئی افتاده بود که چنبین کاری را  دستور داده بود .

روبروی استانداری  چادرهای برپا  شده بود و نمایشگاهای برپا هیچ کدام هم چنگی به دل نمیزد . وسط جدول خیابان هم یک نمایشگاه و کارگاه نقاشی زده بودند که مانع از نزدیک شدن مردم به محوطه میشدند یک مردی هم با انها درگیر شده بود که چرا به پسرش اجازه نداند که از نزدیک شاهد کار انها باشد مرد غور میزد که میخواهند ادا تهران را در بیاورند بلد نتستند . راستش شب راهپیمائی تهران را نشان میداد دیدم در گارگاه نقاشی انها یک ابتکار جالب بود و اون اینکه هر که دلش میخواست کاریکاتور او را میکشند و دستش میدانند .

ساعت حدود یک ربع مانده به دوازه بود که از درب  دانشسرا امدیم بیرون و توی راه هم یک پیرمرد و یکزن را سوار کردیم که کلی دعا کردند بخصوص پیرمرد که میگفت غیرتم قبول نکرد توی خانه بنشینم و امدم راهپیمائی اما دیگر قدرت برگشت نداشتم اللهی خیر از جوانیت ببتنی و خدا بچه هات را برات نکه دارد.

ناها ر مفصلی خوردیم  به برکت اینکه بچه ها را برده بودم و عیال فرصت اشپزی حسابی را پیدا کرده بود . چند تا کار کوچک هم تو خانه از قبیل روغن کاری لو لو ها و این طور چیزها انجام دادیم تا سا عت شد چهار بعد از ظهر و شال و کلاه کردیم و دست بچه ها راگرفتیم و برای دیدن نمایشگاه استاد کهنموئی  استاد گهنموئی از نقاشان بنام و چهره مذهبی شهرمان است کارش هم بیشتر رنک روغن و بیشتر هم از طبیعت راستش اگر نگوید تبلیغ میکند برایتان توسعه میکنم که از اثار ایشان حتما دیدن کنید . سر راه مسجد کلانتر در مراسم اولین سالکرد یکی ازهمکاران شرکت کردم هرچند باخودم غور میزدم که روز تعطیل انهم بیست و دوم بهمن  چه مراسمی ترحیم و تذکری

ساعت حدود پنج رسیدیم به میدان حکیم نظامی و دانشگده هنر اسلامی و نمایشگاه استاد  در مراسم افتتاحیه اول خانم مجری شعری از امام (ره) را قرائت کرد . یک توپق خیلی بد هم داشت نام امام را فراموش کرده بود دکتر رضائی معاون دانشگاه هم خیلی گوتاه از مقام استاد گفت و بعد هم اظهار داشت که بعد چهل سال  این اولین نمایشگاه استاد است هرچند بنده مطلع بودم که حداقل به طور گروهی قبلا در مقبره الشعرا ایشان نمایشگاه داشت. بعد هم استاد خیلی گوتاه شکسته نفسی فرمودند و بعد ما بودیم غرق تماشای اثار .

از نمایشگاه که بیرون امدیم دنبال یک جا بودیم که شام را انجا خراب بشویم که قرعه بنام منزل ابوی و والده مکرم حقیر افتاد . توی خانه انها هم بحث انقلاب و خاطرات و راهپیمائی امروز بود . پدرم که از رادیو کوش کن های حرفه ای است . گاهی کوشی هد فون را از گوش میکشید و میگفت بی بی سی  در مورد راهپیمائی این راگفته و بعد هم باز کوشی را میکرد توی گوشش . مادرم هم به طعنه میگفت تبریز خبری نبود که نشان نمیدهند ؟؟؟ این مشکل ما سالها است در مورد پوشش خبری داریم .

ساعت ده ونیم خانه بودیم زور میزدم که زودتر برسم تا اسام برندگان جشنوار فیلم فجر را بشنویم بعد از شنیدن اسامی یادم افتاد که اقای فرشباف  مدیر اجرائی سر خاب ازم مطلب خواسته وسریال پدر خوانده را رها کردیم و رفتیم سراغ کاپیوتر  والان ساعت داوزده است که زور میزنم مطلب را یک جوری جمع کنم . و بروم ببینم امشب میتوانم راحت بخوابم امروز با خیلی از روزهای دیگر کمی فرق داشت .