مصطفی ؛مصطفی آقاست
به یاد شهید مصطفی الموسوی
سرفه هایت شدید تر شده است . وجسم نحیفت لاغرتر . مادر در پی طبیبی است . برای یافتن درمان درد می رود گربلا تا کیسوان سفید گشته اش را بریزد به پای آقا و شفای ترا بخواهد .
گربلا حرم نور: مادری به دل بست بسته به ضریحش و اشک تقاضا می کند سلامت مصطفی را
جبهه : این بار هم می افتای رویت را سوی کربلا می گیری که شاید . ببینی که این بار می آید . خون جاری شده رمقاز تو گرفته نمیتوانی یعنی اصلا نمیخواهی بلند بشوی تا خودش بیاید .
صدای از دورتر که حال نزدیک است را می شنوی سید مصطفی آقا مصطفی ارتباط محور قطع شده است کجای صدا را می شناسی صدای آقا مهدی ست. فرمانده لشکر عاشور . دستهایت را طاق می کنی و بر میخزی کونه اشک آگینت را پاک می کنی و به سوی کربلا دوباره نگاه می کنی و بار دیگر بی انکه بخواهی دوبار اشک هایت جاری می شود .حال آقا مهدی روبرویت ایستاده . می گوید سید گریه کردی باز هوا کربلا کردی؟ و تو خاموش به چهرش نگاه میکنی .
وتو باز می جنگی و باز می جنگی دوستانت کربلائی می شوند و تو هنوز کربلا را ندیدی و دیگر زمان باز گشت است باید که بر کردیم باید بیایم هر چند دل هایمان را به امانت می گذاریم شاید که یک روز حسین هنگام عبور دل هایمان را ببیند.
حرم آقا کربلا : مادرت هنوز به بست نشسته اقا را قسم میدهد به کیسوان سفید خواهرش زینب .که شفا ،شفا
مادرت میداند که حسین را به چه کسی قسم بدهد .
تبریز: مصطفی به نماز ایستاده نماز را تمام می کند دلش را می برد پیش مادر دستهای چروکید مادر را در دست دارد می گوید مادرم شفا نه شفاعت از آقا برایم شفاعت بخواه . از آقا برایم شهادت بخواه مادر با دست های مصطفی اشک هایش را پاک میکند .بلند می شود و می گوید پسرم مصطفی را کربلاتئی کن
مصطفی احساس سنکین می کند پلاکهایش آرام آرام بسته میشود .
میخوابد احساس غریبی دارد غریب نه آشنا ، انگار اینجا جای دیگری است . صدای بچه ها را می شنود علی؛ حمید ،کسائی ،پیش قدم ، قصاب و...
اما صدای جنک و خمپاره را نه احساس دیگری دارد .چشم هایش هنوز بسته است صدای می شنود آشنا سید آقا مصطفی آقا سید چشم هایت را باز کن منم مهدی نگاه کن مطفی چشم هایت را باز کن مصطفی ، مصطفی آقاست چشم هایت را باز کن
کربلا بین الحرمین : گوشی مادر زنک میزند . آن سو کسی میگوید مادر مصطفی .....
پاهایش سنکینی می کند دلش غریبی ، می نشیند . نگاهی به حرم آقا می کند بغضش می ترکد .بلند می شود می خواهد برود حرم ابوالفضل اما نمی داند چه می شود آنی بعد خود را پائین تل زینب می بیند . صدای چاکا چک شمیشرها را می شنود و صدای که فریاد می زند او مصطفی است .به مادرش بگوید مصطفی هم شهید شد و آقا میرود بالای سرش