لالايي براي بيداري
لالايي براي بيداري
بگذار اين بار براي تو بنويسم براي تو كه شبو از قصه ي من جدا كردي و باور تلخ مرا با حضور روشنت خط خط كردي وباراني شدي كه روي جاي پايمان چكه كردي.براي تو كه دنيايت هميشه ي خدا خيس بود و پاهاي گلييت رد پاي خاطرات باراني.خاطراتي كه بي رنگي روزهايمان رابا مداد رنگيهاي يادشان رنگ ميزنيم.
وقتي بدنيا اومديم آغوش مادر شد بستري براي آرامش.صداي قلبش لالايي بود كه نغمه ي شيرنش راهنوز در عمق جانمان مزمزه ميكنيم مادر اي الهه ي عشق !اين بار بگذار معلمم را بيشتر از تو دوست بدارم چرا كه او براي من لالايي براي بيداري خواند
پدر !تو براي من به جاي من رنج كشيدي اين بار پدري كن وبگذارمعلمم را دوستت دارم چرا كه او به من آموخت رنج نام ديگرزندگييست وهمچنين چگونه زيراين آوار كه زندگي نام دارد برپا
معلمم!تنها هنر تو عشق بازيست كه تاوان آن يك عمر خون دل خوردن به خاطر ماهاييست كه ازنردبان دقايق عمر تو بالا بالا ميرويم وشايد هم هرگز يادمان نباشد كه در خونمان گذر سانيه هاي تو جريان دارد.
تاوان اين عشق شايد مثل شمع آب شدن است تا از قطره هاش ياد بگيرند كه سوختن يك طرفه هم ميتواند
باشد معلمي تنها قصه اييست كه شمع آن پروانه ندارد و
تنها سهم معلم
از اين قصه ي باراني بي پروا سوختن ...
ام البنین کوهی