تو زدن بلد نبودی

تقدیم به معلم شهید یعقوب احدی

در گوچه باغ حروفی که یادم دادی دنبال ساختن کلمه ای هستم که بتوانم وصفت کنم . اما هیچ معنای از کلمات ترا نمی تواند وصف کند .مهر و مهربانی تنها کوشه ای از  فضای کلاست را پر کرده است و نگاه همراه با نگرانی تو در صورت نحیف حمید گره خورده و در ذهنت به دنبال بهانه ای هستی تا  لقمه درون کیفت را به او بدهی و چه آسان این کار را انجام میدهی به بهانه درس طعم مواد .یادم نمی رود که دنبال کار حسن هم هستی وبرای اینکه رضا به کلاس درس بیاید دست پدرش را می بوسی و او را از کوره آجر پزی به کلاس باز می گردانی  صداقت را هرگز به دروغ آغشته نمی کنی و  ریا را برایمان درس  نمی دهی  یادمان مانده است که در طول یک هفته چندین و چند بار واژه مرد را به مردانگی یادمان  دادی وگفتی که مردان مردن بهتر است از زندگی با ذلت و خواری  .ظلم را نمی تابی هیچ نمی دانستیم آقا معلم بلد است دعواهم بکند . آنروز که به خاطر داوود  کت از تن بیرون کردی  فهمیدیم که مردی  .هرچند هیچ وقت به سر و صورت ما سیلی نزدی  و هیچ دعوایمان نکردی .و ما فکر می کردیم تو زدن بلد نیستی

با تو روزگار خوبی داشتیم با تو زندگی را  مردانه تجربه می گردیم.

صدای مهیبی آمد .فریاد زدی بروید حیاط  انگار کردی که زلزله آمد .

 وصدای هواپیمای دشمن را در همان روزه های اول شناختیم .لعنت بر هواپیمای دشمن .ازآن روز به بعد نگرانی را در نگاهت شناختم . به آسمان که می نگریستی دیگر دنبال چلچله نبودی تا نشانم بدهی که پرواز چیست . این بار از پرواز گرکس سخن می  گفتی.

 آن روز های آخر حرف هایت نگرانمان می کرد . از رفتن  می گفتی از جدا شدن  حرف های که بوی غریبی میداد  بوی مسافرت  بوی هجرات

و آن روز که ای کاش هیچ وقت خلق نمی شد. با ساکی به کلاس آمدی گفتی ،از خیلی  چیزها گفتی ؛ گفتی که باید  درس بخوانیم، گفتی که باید هوای همدیگر را داشته باشیم، گفتی که لاله های خاک مان را دوست داشته باشیم و تو به فگر پرندگان هم بودی گفتی کبوترها را با تیر نزنیم و گفتی که دشمن کیست و گفتی که باید بروی وبرای ماندن ما باید بروی،  رفتن را برایمان توجیه کردی ما گفتیم دیگران تو گفتی من !

ما گریه کردیم تو بغض، ما پاهایت را بغل کردیم  تو بر سرمان دست گشیدی،  ساکت را همه ده نفر کلاسمان بر داشیم تا در رفتنت سهیم باشیم . مینی بوس را تا انجائی که می دیدم با چشمان اشک بار بدرقه کردیم . آن شب را هیچ نخوابیدم . فردادیگر کلاس برایمان معنی نداشت

نامه ات که می آمد دورش جمع می شدیم حسن می گفت اسم مرا ننوشته می گفتم صبر کن. علی می گفت بر نمی گردد نامه را تا می گردم و می گفتم نه

 وتو هیچ وقت نیامدی تا ساکت را از مینی بوس برداریم ودر آمدنت هم سهیم شویم  

می گفت در جبهه هم بچه ها  را جمع می کردی و مشق می دادی می گفت این بار مشق عشق .می گفت تکیه گاه کردان بودی ، می گفت هیچ وقت به دشمن پشت نکردی ، می گفت  این را  که گفت بغض بیست ساله ام ترکید . اشک هایم  بارانی شد که به اندازه تمام عمرم کریه کردم

 میدانی چه گفت  می گفت شب بود  اما تیرها  شب را  چون روز کرده بود. هیاهوی بر پا شده بود  عباس بدو،  تیر بارچی اون طرف اونجا  از اونجا می زنند .،حمید  ببین اون تیرهای که از پشت سر می زنند  از کجاست مگر انجا را پاک سازی نکرده اید. من زخمی شدم اقا رضا ،  کجا میری پس کمک هایت کجایند  شهیسد شدند .  میرم پائین  پائین  آن پائین تر یک دو راهی یک دو راهی بود  می گفت  انجا افتاده بودی  روئیت به سوی حرم آقا بود  می گفت هنوز خودکاردر جیبت بود  .

واژه ای را پیدا نمی کنم حال دیگر هیچ کلمه ای جز این "معلم شهید " نمیتواند ترا توصیف کند . می نویسیم معلم شهیدم به  اندازه همه ی دنیا دوستت دارم