اسماعيل اخلاص
اسماعيل اخلاص
راستش برخي وقت ها اصلا نميتوانم طنز بنويسم شايد علت خاصي داشته باشد. شايد هم نه، اما خرداد ماه به خصوص اوايلش نوشتن طنز برايم سخت مي شود.نمي دانم شايد به اين خاطر باشد كه اين روزها فيلم بچه ها رزمنده را بيشتر از ساير زمانها نشان ميدهند . ويك غم غريبي ميريزد توي دلم . آدم كه پيرتر ميشود ياد دوستانش بيشتر مي افتد
همين دو روز پيش اسم اسماعيل اخلاص فرمانده كروهان مان را تو اينترنت جستجو كردم . دو سه مورد بيشترنيامد . فرماندهي كه از هشت سال دفاع، هفت و نيم سالش توي جبهه بود . اون چند ماهي هم كه نبود تو بيمارستان بود !!. اما اگر هسته ي خرما را تو اينترنت جستجو ميكردم شايد بيست و جهل صفحه اي مي آمد !!!!
تصميم گرفتم در مورد اسماعيل بنويسم آخر اون به اندازه همه ي ما شوخ طب بود و به همه روحيه ميداد . هم فرمانده خوبي بود هم دوست خوب هم طناز خوب
چاي كهنه دم تازه
يك روز صبح قبل از بچه ها بيدار شده بودم . يعني هميشه صبح زود بيدار مي شدم اصلا خوابم كم است . توي باختران بوديم . براي عمليات اماده مي شديم پشت خط يك موقعيت داخل گوه ها. از ديشب چاي مانده بود الان درست يادم نيست كه گاز پيك نيك داشتيم يا خودم اجاق درست كرده بودم . اما يادم است كه چاي را گذاشته بودم كرم شده بود . اقا اسماعيل كه چادرش بالاتر از چادر ما بود داشت ميامد پائين . سلام كردم و بهش گفتم چاي تازه دم بفرما . نشست من هم زرنگي كردم چند برك چاي خشك را ريختم روي چاي كه يعني هنوز چاي به خوبي دم نگشيده . اسماعيل هم چاي را خورد و گفت بتر يابشدي (چسبيد)
.روزهاي بعد هم چندين و چندين باربهش چاي كهنه دادم . بيمارستان امام همين كه چشمش به چشمم افتاد يكي از بچه ها كه فكر ميكنم احمد جوانمهر بود خواست معرفي كند كه گفت مي شناسم اونجاي كه سيد افتاده بود دستش را مشت كرده بود آورده بود بالاي سرش و تو بيهوشي هم مرگ بر امريگا مي گفت . تازه اون را هم فراموش كنم چاي بيات سيد كه با چند برگ چاي تازه دمش ميكرد يادم نمي رود .
من فكر ميكردم كه دارم به فرمانده كلك ميزنم اما .....
اسماعيل يك اصطلاح قشنك داشت . بچه هاي تازه وارد مثل ما همه فريب ميخورديم . مي گفت ابا(مادر ) زنگ زده كه بيامراعه كار خير داريم اين عمليات را بايد زودتر انجام بدهيم(عمليات را مگه ميشه به خاطر عروسي چلو اندخت ) كه اسماعيل كار خير دارد . تا آخر عمر اسماعيل ازدواج نكرد.
اولين و آخرين ديدار در جبهه
روز اول كه معرفي شديم به گردان امير المومنين رفتيم پيش فرمانده گروهان .آقا اسماعيل بود .سلام كرديم تعارف كرد بنشينم اسم واهل كجاي و چكاري بلدي و از اين حرف ها كار آموز ااصرار مي كرد بنويسد تير بارچي .اسماعيل مي گفت تك پر(تير انداز پياده با اسحله سبك) كم داريم . نوبت رسيد به من گفت بنويسم چي گفتم مگر انتخابي گفت آره سشمدي (سوا كردني است ) كفتم تك پر حالا كه كم داريد برگشت به آقا سهراب گفت اين هم تيربارچيت هم دلديهم اوزوند( هم خوش زبان است هم داراز است ) لازم نيست عراقي دنبالش بگردند از هزار متري معلوم است راحت تو تير رس دشمن قرار ميگيرد و بعد هم با خنده بهم گفت روي پيشانيت جاي يك تير خاليه من از خدا خواسته قبول كردم شدم تير بارچي سهراب .
روز آخر منطقه سردشت موقعيت قنبر لو
براي وضو آخر شب آمده بودم بيرون همه مي دانستند فردا عمليات است . تازه صورتم را شسته بودم كه دستي را روي شانه ام احساس كردم . چون نا قافل بود از جا پريدم گفت نترس .گفتم بابا يك هيني وهوني گفت فكر ميكني عراق هاي با قاول مياند (دايره ) مواظب كمين دشمن بايد بود . بعد گفت بتر اغاربسان(سفيد شدي ) شهيد اولاجاغسان (شهيد مي شوي ) گفتم اولا سفيدي من خدا دادي است ثانيا دوبل شدنش به خاطر ترسانده شماست . ثالثا من ماموريت دارم شما را به لقا ا...بپيوندم و تا اين ماموريت را انجام ندهم شهيد نمي شوم . خنديد و زير نور كم سوي فانوس بين درخت ها ناپديد شد . ميدنستم كه ميرود براي نماز شب .بلند گفتم التماس دعا
وآخرين ديدارم تبريز بيمارستان امام كلي گفتيم و خنديديم مي گفت دكترها گفتند روده هايت به كل از بين رفته بايد روده جايگزين بگذاريم روده سازگار با روده انسان مثلا روده خرس مي گفت من كه زبان خرس بلد نيستم . نميدانم بعد عمل چطوري بايد حرف بزنم .مي گفتيم اخر روده چه ربطي به زبان و تكلم دارد و او ميگفت همه چيز به خوردن ربط دارد و خوردن هم به روده .
خم شدم به قدري لاغر شده بود (بيست وپنج كيلو ) كه روي گونه هايش بوسه ليز مي خورد. پيشانيش را بوسيدم و گفتم فردا كار دارم پس فردا دوباره ميام يواشكي گفت فردا مي آئي بيا پس فردا نه
فردا نرفتم پس فردا احمد جوانمهر اومد اتاقم وبا بغض گفت اسماعيل هم شهيد شد .