شکنجه ای بالاتر از خرید نیست
زنگ تلفن کاخ همایونی به صدا در آمد . ازجایمان بلند شدیم و گوشی را برداشتیم . آن سوی خط یکی از مسئولین رده بالای برزخ بود هر چند برایمان خیلی سنگین بود اما به ناچار فرمودیم سلام و عرض ارادت کردیم . مامور÷س از جواب سلام به عرض همایوینیمان رساند که یک توک پا بیاید اتاق تدارکات .
یک مسئول رده بالاتر از قبلی برایم گفت که ماموریتی برای شما داریم باید انجام بدهید . گفتیم به رو چشم ماموریت چیست . گفت خرید کالا برای ماه مبارک رمضان البته نه از فروشگاه های زنجیری عالم برزخ بلکه از طبقه اول جهان ( منظور از طبقه اول همان زمین خاکی است ) فرمودیم نمی شود یکی از چاکران را امر فرمایم فلفور برود هر چه لازم دارید تهیه کند . یک چشم غره ای آمد وحشت کردیم . فرمودیم با فرشته بار بریم یا... حرفمان را قطع کرد و گفت برایت تاکسی تلفنی خبر کردیم از وادی رحمت بیرون بروید ماشین منتظر است . مقدار صد هزار تومان پول هم برایمان داد با یک لیست چند قلمی .فرمودیم مگر می خواهیم یک جا بازار تبریز را بخریم . لبخندی زد و گفت برو شاید هم کم آوردی
سوار شدیم راننده زیر لب چیزی گفت که متوجه نشدیم اما به ظن خود فهمیدیم که گویا سلام میدهد . جوابش را با اکراه دادیم .عرض کرد کجا فرمودیم بله؟ متوجه شد که ملتفت نشدیم دوباره عرض کرد مسیر فرمودیم بله یک جای بروید که گوشت ومرغ و تخم مرغ و ماش ولپه باشد برای خرید. بی هیچ کلام راه افتاد ربع ساعتی نبود که راه افتاده بودیم نزدیک شهرک آزمایش مردی خود را جلو ماشین انداخت و راننده به ناچار ترمز کرد . مرد هم بی هیچ اذنی در را باز کرد و نشست و گفت برو به چهره اش نگاه کردیم یک مظلومیت همراه با اضطراب توی صورتش موج میزد چشم هایش سرخ شده بود و نفسش به کندی بالا می آمد . راننده می خواست امتناع کند که فرمودیم راه بیفتید . بعد رو کردیم به مرد و گفتیم مریض هستید یا در بیمارستان مریض دارید . عرض کرد هیچ یک دارم می ترکیم .فرمودیم چیزی خورده اید عرض کرد نه خیر بعد هم شرح ما واقع داد :
دو روز پیش ماشینمان را توقیف کردند آمدیم برای رفع توفیق کارمان تا به حال طول کشید ه. انجا هم که منظورم شهرک آزمایش است توالت عمومی ندارد از ساعت یازده به بعد دیگر فشار مثانه مرا می کشد نمیتوانستم هم محل راترک کنم که نوبتم می سوخت ترا خدا مرا به یک دستشوئی عمومی برسانید . به رانند ه امر کردیم که این دور بر اگر مستراحی است این بنده خدا را برسانید که اگر منفجر شود کار ما هم تمام است . راننده عرض کرد این دور بر که نیست فرسنگ ها باید برویم.مرد حال گریه به خود گرفت از دور پمپ بنزینی را دیدیم به راننده امر فرمودیم نگه دارید . همینکه نگه داشت مرد در یک آن از جلو چشم هایمان دور شد . به راننده فرمودیم بروید
وارد قصابی شدیم فرمودیم مقداری برایمان گوشت آماده کنید تا ببریم . قصاب با بی اعتنائی گفت چند کیلو . فرمودیم ما برای یک جمع میخواهیم یک من دو منی بدهید .قصاب رو کرد به ما و عرض کرد مرد حسابی مگر دوره قجر است که یک من ودو من گوشت میخواهی هیچ میدانید قیمت گوشت چند است . فرمودیم فوقش باشد ده شاهی و یا یک قران .نگاهی به ما کرد و گفت بازرس صنف نیستی با این لباس مسخره آمدی ادعای شاه عباس را در می اوری فرمودیم مودب باشید ما ناصرالدین شاهیم و این رخت شاهی است . عرض کرد پس شما از زمان عبور کردید حضرت والا گوشت گوسفندی کیلوی شانزده هزار تومان است نه یک شاهی دو شاهی فرمودیم شانزده هزار تومان با سر تائید کرد فرمودیم ما در جنگ ایران و روس این همه پول خرج نکردیم .یواشکی با انگشتان مبارکمان حساب کردیم فرمودیم سه کیلو بدهید . قصاب بار دیگر نگاهمان کرد و گفت میشود چهل هشت هزار تومان دارید برایتان ببرم فرمودیم مگر پارچه است مرد حسابی بکش ببرم . یک تراول پنجاهی گذاشتیم رو میز و خارج شدیم .
رفتیم سراغ مرغ این بار دیگر خودمان را ضایع نفرمودیم قیمت پرسیدیم یک چیزی گفت دود از کله مبارکمان بیرون زد فرمودیم مرغداری نمیگویم مرغ را گفتیم چه خبر است . عرض کرد رمضان که میاد میکشد بالا .فرمودیم یعنی چه رمضان بیاد میکشد بالا مگر اسانسور است چه ربطی دارد . عرض کرد ربطش این است که مردم مرغ بیشتر می خورند . فرمودیم اینکه با عقل جور در نمی اید
یک وعده کم میشود مصرف بالا میرود مگر بنزین است. اینکه نشد ماه خود سازی. عرض کرد حالا چقدری میخواهی سر انگشتی شمردیم فرمودیم پنج تا بدهید .گذاشت رو ترازو و برداشت گفت شصت هزار تومان . دست کردیم جیبمان دیدیم چهار هزار تومانی کم داریم فرمودیم یک ران از مرغ ببرید پولمان کم است یک ران برید و پول را دادیم و خارج شدیم دیگر برای سایر وسایل پولی نماند بود . سوار تاکسی تلفنی شدیم برگشتیم از همان راه که امده بودیم .
با شرمندگی تمام رفتیم پیش مسئول دو کیسه ی نایلونی را گذاشتیم روی میز و گفتیم شرمنده سایر ما یحتاج ماند. پولمان تمام شد .
مسئول گفت دیروز یک کاری کرده بودید که مستوجب شکنجه بودید به همین خاطر شما را برای خرید فرستادیم تا آدم شوید ..