اشکی که نشانه ی یتیمی است
به یاد استاد حمید آرش ازاد
آدمی میرود و خاطره ها می ماند . هنوز ساعتی از جدائی تو نگذشته است که دل تنگی هایمان شروع شده است . ته دلمان خالی شده .دستمان تکیه گاهی ندارد راستش انروز در مراسم تجلیل از روزنامه نگاران وقتی پسرت از طرف تو برای گرفتن هدیه آمد روی صحنه دل نگران شدیم . اما بخودمان باوراندیم که شاید استاد حوصله نداشتی وشاید هم کمی کهولت و کسالت امید داشتیم نوبت دیگر خودت را زیارت کنیم .اما نگو که دلت بی تابی میکرد. این دنیا به روی ریه های مریضت سنگینی میکرد .و قلبت توان این همه خستگی را نداشت
رفتی رفتنت را نمی خواستیم . ماندت را میخواستیم ماندت برایمان یک کوه تکیه گاه بود آخر تا کسی برایمان طنز پردازی را به رخ می کشید سینه سپر می کردیم و می گفتیم انکه تو میگوئی به پای آرش ازاد ما هم نمی رسد . می گفتیم آرش آزاد هم اندازه سن من وتو طنز مطبوعاتی نوشته . گل آقائی بوده هم رزم فومنی و عمران صلاحی .کتاب شعر فراوان دارد و هنوز هم جدول طراحی می کند و .....
الان هم که الان است طنزش بوی عشق میدهد هیچ غریبی در او پیدا نمی شود . نمیخواهد ملتی را بخنداند که تاوان آن دل شکسته یک نفر باشد .طنز او دانستنیها روزگار است . تجربه سالها زندگی برای وطنش . آخرش هم کتاب نخود هر آش را میدادیم دستش و محو تو میکردیم و راهش می انداختیم سوی دیارش که ما توی شهرمان پهلوانی طنزی داریم که هنوز نفس می کشد و سایه اش بالا سر ماست اما حال چی
درد یتیمی را به کجا ببریم . می روی میدانم که با دلی آرام و آسوده چرا که سالهای سال بود تو برای خودت نبودی . مینوشتی اما نه برای خود برای درد مردم . با اشک های شبانه ات که روز ها لبخند روی لبان خوانندگانت میشد کمی آشنا هستم . دلت به گریه می آمد تا انگشتان دستت دردی را بنویسد که دیگر خودش دردی بر مردم نباشد . بلکه تبسمی را در چهره خسته بیاورد . و تو این همه خستگی را به جان می خریدی
راستی استاد میدانی خوبی طنز به همین است هر چه خاطره از تو برایمان مانده و میماند جز یک لبخند نیست . لبخندی که پشت ان چهره مردی به نام آراش آزادپنهان است . هر چند این روزه ها لبخندمان به اشکی تبدیل می شود که نشانه یتیمی است .