اگر شما اهل سینما و هنر باشید بارون سو سو را می شناسید . اهل تبریز است از اقلیت های مذهبی از ارامنه .در کار برق و تجهیزات سالن های تئاتر و سینما فردی داری تجربه و کار دان . سالهاپیش از او برای مرمت سالن سخنرانی دانشسرا دعوت کرده بودم .
بارون دم و دستگاه چای را در همان سالن بر پا کرده بود . تا منت آبدارچی ما را نکشد . اول ماه رمضان بود که برای سر کشی به کارها به سالن رفتم بارون بساط چای را بر چیده بود. به شوخی به او گفتم تو چرا بساط چای را بر داشته ای نکند تو هم میخواهی روزه بگیری . بارون گفت من روزه نمی گیرم اما شما ها روزه هستید ادب حکم می کند که من نیز از خوردن و آشامیدن خود داری کنم . حرف بارون خیلی به دلم نشست .
دیروز مردی را دیدم که در خیابان شلوغ شهر بی هیچ ملاحظه ای سیگار دود می کرد . جوان نبود که بگویم جاهلی کرده است مردی جا افتاده و سن گذشته .به یقین میدانست که ماه رمضان است .میدانست که باید حرمت نگه دارد اگر هم عذری داشته باشد اما حرمت نگه نداشته بود .این روزها متاسفانه شاهد این منظره ها هستیم . هیچ هم از کسی نمیخواهیم که جلو این کار ناپسند را بگیرد . فقط ای کاش خود افراد فکر میکردند و ادب را رعایت می کردنند.
دیگر مجالی نیست که ناصرالدین شاه را بنویسم سر دبیر هم که این روایت کوتاه را به تنهائی قبول نمی کند .لاجرم چند لطیفه مذهبی تقدیم میدارم
دیروز کتابی از انتشارات مجلس شورای اسلامی را ورق میزدم . در آنجا به زندگی شیخی از نزدیکان علامه مجلسی اشاره کرده بود که بعد از تحصیل علم راه کج نموده و به خروس بازی روی آورده بود.که خود حکایت شیرینی دارد .
این شیخ روزه میخورده .از شاگردان علامه به او معترض می شوند که تو در اطراف علامه شیخی هستی چرا روزه خواری میکنی شیخ خروس باز در جواب گفته بود من قصد اقامت در این دنیا را ندارم و روزه بر مسافر حرام است بدین خاطر است که روزه نمی گیرم .
ودیگر شخصی را در پانزدهم رمضان بگرفتند که تو روزه خورده ای .
گفت از رمضان چند روز گذشته است ؟
گفتند پانزده روز ، گفت از رمضان چند روز مانده است ؟
گفتند پانزده روز ، گفت پس من مسکین از این میان چه خورده باشم ؟
و این لطیفه که به مردی که روزه میخورده است میگویند چرا روزه نمی گیری .می گوید
آی اوغلان اروج توتاندا اجرام (ای پسر زمانی که روزه می گیرم گرسنه میشوم )
و یک لطیفه از نماز
در جلسه یی به یکی از شعرای معاصر تکلیف خواندن شعری کردند . شاعر به رسم معمول شعرا تاًملی کرده و گفت : نمی دانم چه بخوانم که تا بحال نخوانده باشم .
شیخ الملک اورنگ که حاضر بود گفت : نمازت را بخوان !