سله قویمشام

یادش به خیر "سله قیماخ  قفل ورماغ" راستی روزانه چقدر از این کلمه استفاده می کنید . پیتزا که میخورید تازه یاد آبگوشت بدون گوشت ننه جون می افتی میگی یادش به خیر  این مزه ی اون را نمیدهد  . سوار ماشین اونطوری میشی  دلت را میزند و یاد خرت میافتی که یادش به خیر .  وهزاران یادش به خیر  الان که بحث یارانه است بعد ده سال خواهی گفت یادش بخیر نون را میخریم بیست تومان چه مزه ای داشت . نور برق سوبستی چه بود و آب سوبسیت دار چه گوار  بود ( منظورم اون مبارز نیست )دی با دیدن هر  مورد ازگذشته توی ناخداگاه ذهنت بلو شور می شود و بعد هم میاد تو قسمت خود اگاه و بعد هم از زبانت جاری میشه که یادش به خیردور

دیروز که در نمایشگاه کتاب آن صحنه را دیدم همین بلا هم بر سر من اومد و گفتم یادش به غیر اون روزهای اول انقلاب و جنگ که ارزاق عمومی کم یاب  بود و صفی ، ما تو صف برای خودمان جا رزرو میکردیم . پیت نفت را می گذاشتیم تو صف و خود پیت حلب به کمک دیگران میرسد دم در نفچی یا همان نفت فروش محله انوقت  پیدایمان می شد و چند تا پیت دیگر هم بغلش میگذاشتیم و خلاصه نفته را می خریدیم .

بعد هم که صف ها تعدادشان زیاد شد  اونهای که بچه زیاد داشتند هر کدام مامور یک صف بودند .  من مامور نفت بودم وحید مامور صف نون و ابرام هم مامور صف متفرقه داش اکبر هم  مرغی بود . اونهای که بچه کم داشتند افتادند به این فکر که این که نمیشه برای چند صف دست به تولید زدو باید فکر چاره بود .  این شد که سله یا همون سبد  یک شی بسیار مهم شد و بارها توی صف شنیدیم که خجه باجی الله شاهدیدر من سله قویمشما. بعد هم قفل زدن و این جور چیزها مد شد و  سله هم شد جز خاطراتمان .

با خودم فکر میکردم اگر  اصحاب قلم و خبر و روزنامه و این جور صنوف لازم باشه جای نوبت بگیرند چی باید بگذارند تا غیر  داخل نوبت نشوند. که همین دیروز با دیدن صحنه خودکار و قلم روی صندلی ها خالی  فهمیدم ...

اصلا بگذارید از اول بگم . نمایشگاه یه دفعه شلوغ شد و شستمان خبر دار شد که یکی از نمایندگان مجلس اراده فرمودند که از نمایشگاه دیدن کند . اقا غوغای شده بود هر یک از نشریات مانند کسبه ی پاساژ امین بفرما بفرما راه انداخته بودند که بیا و ببین  .یک عده هم محل مصاحبه را  مهیا می کردند . طولی نکشید که صندلیها چیده شدند و میز و میکروفون هم آماده .  بعد هم هر یک از اهل قلم اومدند برای خودشان با گذاشتن دفتر یاداشت بازدیدگنندکان جا نگه داشتند ردیف روبروی  جایگاه نماینده در عرض دو دقیقه پر شد و بعد هم بازار سیاه صندلی راه افتاد و خرید و فروش البته نه ریالی  (سند شماره یک ) عین جلو استادیوم هنگام بازی تراکتور (خوانندن تراختور به جای تراکتور پی  گرد قانونی دارد )

واما چرا باید اینهمه نزدیکی برای مصاحبه با  یک  نماینده برای خبر نگار  مهم باشد

ا-از بس نمایندگان محترم از ما و ملت دور هستند که باید این موقعیت ها را غنیمت شماریم  و هر چه میتوانیم نزدیک بشویم تا جبران مافات کنیم حتی میتوانیم نماینده را در آغوش بکشیم

2-نفس نمایند کار گشا و گره گشا است و  دم مسیحا البته برای امور دنیوی دارد پس بهتر است با نماینده هم نفس شد و نفس او به صورت خورد تا شاید که فرجی در کار پدید آید

3_ بعضی ها هم می خواهند  خیلی نزدیک بشوند بلکه نماینده یادش بیاد که بابا این بنده خدا در ستادش بوده

4-خدا وکیلی  برخی هم به فکر خبر و خبر سازی بودند و میخواستند زوایه خوب داشته باشند .

واما بعد من اگر جای بر گزار کنندگان نمایشگاه بودم صندلی ها را پیش فروش میکردم تا یه در آمدی هم برای نمایشگاه باشد . و من اگر خبر نگار بی پولی نبودم عین مدیران پروازی یه صندلی چه در آن پرواز باشم یا نباشم  برای خودم میخوردیم .

واما بعد دوم   اگر قرار باشد برخی از افراد تو صف نوبت برای خودشان نوبت نگه دارند فکر می کنید چه چیزی را باید از طرف  تو صف بگذارند مدیران معاونین خود را داش ابراهیم نوچه خودش را جراح مغز  تیزیشو و چوپان گوسفندش را  داندان ساز ........