وقتی همه چراغها در خوابند و تو‚تنها و خاموش روی پلاس کهنه ی شب نشسته ای و به رگ یخ بسته ی زمین می اندیشی ودریغ از شعله ای ناچیز تا به تار و پود سرد و تار شب بیاویزی .آن وقت است که دنیا برایت گنجینه ی مار میشود و حتی نسیم‚آواز خون سر میدهد ورقص مرگ را برایت تداعی میکند وزیستن قفسی تا با د ستهای مرگ  از آن رهایی یابی ودنیا در خواب نیز توطئه میچیند و روز طرح شومی که آفتاب دارد وبه تاریکی دچار است آبادیها دارد که سراب مینماید باغها یی که نیش زهرآلود مارانش قدمهای تو را منتظرند لذتهایی که به عذاب آلوده است آدمهایی که از نگاهشا ن درد میتراود و پیوندهایشان رو به زوال است...

این سه نقطه را هر چه بیشتر ادامه دهی بیشتر به این میرسی که زندگی ارزش مبارزه کردن ندارد .وقتی تمام لحظه ها یمان به زهر یا س آلوده است وقتی همه چیز‚ هیچ است جنگیدن برای هیچ ‚هیچتر است و مرگ آخرین صحنه ی این نمایش مسخره...

اینها شاید واقعییتهای دنیایی باشد که برای ما ساخته اند اما تعالیم دینی وآموزه های مذهبیمان بارها و بارها به ما آموخته اند که ما برای بیهوده تکرار بدنیا نیامده ایم اما‚هجوم سئوالهای بی پاسخ از طرفی و تناقضهای زندگی امروز از سوئی دیگر سرگردانی را فراروی آدمی میگذارد که جز با یاسی زجر آور درمان نمیشود و تو‚تنها کاری که از دستت بر می آید این است که دست بسته منتظر مرگ بنشینی .سر رشته ی این یاسها را که دنبال میکنی به انتظار میرسی انتظاری که اعتراض میطلبد اعتراض به زندگی که شده قتلگاه عاطفه وایمان وسادگی‚به محیطی که جز رکود و سکوت و تفکر رباتیک از تو چیزی نمی خواهد وبه آدمهایی که با ریا و نیرنگ سازش کردند و مطرب هر کی بود به ساز او رقصیدند و درست بعد ازآن بود که مصلحت پرستی شد آ یینما ن‚نه حال و حوصله ی فروید را دارم ونه مزخرفات نیچه و امثال او را.برمیگردم و شیشه ی یاس را به سنگ میکوبم ومذهبم میشود انتظار و اعتراض.