شب از راه میرسد و سایه ی مهربان خود را بر روی سیاهی ها و دوروییها می اندازد با خودم فکر میکنم اگر بشر برای فرار از هیاهوی درونی خود شب را نداشت واقعا قبای ژنده ی خود را به کجا می آویزید .اسم شب که می آید یاد علی علیه السلام و نخلستان کوفه و شب تار و دل چاه در دلم زنده می شود ویاد این سخن دکتر شریعتی می افتم که علی هنوز د نبا ل شیعه ای میگردد که به این دو سئوال پاسخ گوید که علی از چه میترسید و از چه مینا لید؟!
شب که میشود یاد شقشقیه می افتم و بغض غریب علی :
من ردای خلاافت رها کرده و دامن جمع نموده از آن کناره گیری کردم و در این اندیشه بودم که آیا با د ست تنها برای گرفتن حق خود بپا خیزم ؟یا در این محیط خفقان زا و تاریکی که بوجود آوردند صبر پیشه سازم ‚که پیران را فرسوده و جوانان را پیر و مردان با ایمان را تا قیامت و ملاقات پروردگار اندوهگین نگه میدارد.
وکسی چه میداند در این شرایط صبر برای مردی همچون علی چقدر زجر آور است زجرآور؟!چه میگویم خودش بهتر توصیف می کند :صبر کردم در حالی که گویی خار در چشم و استخوان در گلویم مانده بود.
شب که میشود دلم هوای نخلستان کوفه و چاه تنهایی میکند تا شاید بغض هزاران سئوال بی پاسخ بشکند وهمه جواب شود. امشب به علی خواهم گفت :چرا اینجا عقیل درد فقیری نمیکشد؟چرا شریح قاضیان رسوا نمیشوند ؟چرا مسجدها عین مساجد آخر الزمان است عین کاخ ها؟اینجا سادگی و زلالی را نمی توان فهمید‚ اینجا آغوش خدا هم نا امن است و...و...و...
اینجا وحشت سایبان خانه هاست و گورستا ن ها‚آرامتر از هر جا ‚اینجا کسی دلش برای کفشهای پاره ی علی که آبروی اسلام است تنگ نمیشود اینجا شمشیر علی نیست که دیگهای غذای قصر نشینان را به خون بیالاید اینجا کسی دخترش را به جرم امانت گرفتن گردنبندی از بیت المال مجازات نمیکند شبهای اینجا کسی انبان نان به دوش نمی گیرد اینجا علی دردادگاه
عدل محکوم نمیشود اینجا به معلم ریا میا موزند تا ریا را برای شاگردانش سرمشق کند
خدایا نخلستان کوفه کجاست؟