نگاهی که خشکیده رو تصویر تنهایی
لبایی که به زهر خنده های تلخ الودست
ودستانی که می لرزد روی بهت مذموم کاغذ
برای خاطر گردوغبار بیزاریست
که در کوچه های شهر جا واکرده مثل هر شب
کوچه های این شهر بوی تکرار می دهد
افتاب قیر اندود شده با لجن شب
وشب.الوده به تزویر چراغ
کوچه باز هم بوی تکرار می دهد
نبض این شهر از رگ خاموش خدا می گذرد
وخورشید بر پیکرش سنگین است
گویی شب برسرش افتاده که دیگر آفتا ب را هم نمی فهمد
نمی دانم شب است یا روز .فقط کلمه ها همه تلخند
پنجره ی ذهن را می گشایم رو به بی کرانه های عصیان
اما !اما.کوچه این بارهم بوی تکرار می دهد ...
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 14:20 توسط سید رضاعلوی
|