خبر نگار یا روابط عمومی خصوصی
زمانی نه چندان دور مردی در روستای ما زندگی می کرد که بسیار طرار و عیار بود. روزی این مرد اسب ارباب ده را از طویله اربابی می دوزد و اسب را که بسیار هم اسب تیز روئی بوده در شهر تبریز بفروش می رساند . ارباب متوجه دوزدیده شدن اسبش می شود و با توجه به نو ع سرقت(معلولم می شود ما قبل از اروپائی ها به علم کشف سرقت دست یافته بودیم ) برایش محرز می شود که کار آقای "ص" می تواند باشد . دستور میدهد او را یافته و به نزد ارباب بیاورند . از قضا این آقای دزد با آن آقای ارباب پسر عمو هم بوند . القصه روزی آقای "ص" را نوکران ارباب پیدا و دستگیر کرده و به نزدارباب می برند . در آن زمان ارباب سوار بر اسب راهی کاری بوده که در وسط راه با آقای "ٌص" روبرو می شود . به جهت قرابت خونی به اوسخت نمگیرد و او را نصحیت می کند که چرا چنین کردی مشابه آن اسب دیگر پیدا نمی شود.و میگوید تو که اسب را دزدیده بودی می باید آن را به خود من می فروختی. آقای "ص" در جواب می گوید نمی خریدی ارباب می گوید تو می آوردی می دیدی که می خریدم . در این هنگام مرحوم آقای دزد دهانه اسبی را که ارباب سوارش بوده را می گیرد و می گوید این اسب را از من به چند می خری ارباب عصبانی شده و می گوید که اسب خودم را به خودم می فروشی . آقای "ص"می خندد و میگوید آن یکی هم اسب خودت بود اگر می آوردم آن را هم نمی خریدی
واما بعد این داستان به این جهت آوردم
که چندی است مد شده هر خبری که ما از اوضاع شهرمان میزنیم . روز بعدش مسئولی زنگ می زند و میگوید بهتر بود به جای چاپ خبر اول موضوع را با من مطرح می کردی . من خودم مسئله را حل می کردم لازم نبود که موضوع را رسانه ای بکنید
.بعد هم شماره تماس مستقیم خودش را تقدیم میکند و البته با لحن بسیار آرام تهدید میکند " بچه ها میخواستند علیه شما شکایت کنند که من موافقت نکردم و گفتم من خودم موضوع را حل میکنم. "
اولا :بارها شده است که قبل از چاپ یک موضوع آنرا از مسئول پی گیری کردیم دریغ از بر داشتن تلفن و یا جواب و اعتنا
ثانیا :ما خبر نگاران مسئول بازرسی یا روابط عمومی ادارات مختلف نیستیم که کاستی را به رویت مبارک روسا برسانیم وظیفه ما اطلاع رسانی است نه خصوصی بازی
پی نوشت
علت انکه نام آقای دزد را نیاوردیم این بود که ترسیدم نوه های مرحوم علیه ما شکایت کنند .
و اینکه چون نامبرده در هیچ دادگاهی محکوم نشده است نمیتوان نام او را به زبان آورد مانند میم الف های که صدا سیما پخش نمی کند .
دوم شهر خود را توصیف کنید
میدانید که انشا ء بچه ها را بزرگترها مینویسند!!! یک انشاءی به بنده زاده گفته بودند که شهر خود را توصیف کنید از انجائی که احتمال میدادم در صورت نوشتن حقیقت شاکی داشته باشم انشای فرزندم را اینگونه نوشتم .
شهر من شهر بسیار زیبائی است صبح زود با صدای آهنگ دلنشین بلبل از خواب بیدار میشوم .از دم در نان سنگک(می گویند در کشور افغانستان باید یکی دو ساعت توی صف نان باشی) و مرباو عسل تحویلمان میدهند و من با حوصله تمام صبحانه را می خورم چون میدانم که سر ساعت اتوبوس شرکت واحد در ایستگاه خواهد بود(می گویند در کشور افغانستان اتوبوس یا نمیاید یا قطار وار می اید و عجیب است که مردم مثل گوشت آویزان میشوند وجای برای نشستن نیست ). . سوار اتوبوس شده و کنار پنجره می نشینم همیشه برای نشستن جا هست راننده با بیسکویت از ما پذیرائی می کند . راننده می گوید اسفالت خیابانها بقدری مناسب است که ماشین را خلاص کردم دارد لیز میخورد .
مدیر مدرسه هر روز لنگه در ایستاده و منتظر ورود ماست به هریک از ما سلام می کند و احوال ما را می پرسد ( در کشور افغانستان گویا مدیران مدارس گاهی به دانش آموزان فحش میدهند که پدر ...چرا دیر آمدی)
اگر پدرم در ادارای کار داشته باشد . کافی است ده دقیقه وقت بگذارد . کارش حال می شود (می گویند در کشور افغانستان باید ماه ها معطل شوی تا امضائی بگیری می گویند در انجا گرفتن یک امضا از رئیس سخت تر است از گرفتن امضا از جولی انجیلو
در کشور من هیچ معلولی برای عبور از معابر مشکل ندارد. (اما می گویند در کشور افغانستان پله برقی ها را خاموش می کنند تا صرفه جوئی شود و روزانه چندین پیر مرد و پیر زن بالای پل عابر گیر میکند و نمی تواند پائین بیایند )
در شهر من پارتی بازی و فامیل بازی هیچ معنی ندارد چند اسم مشابه مسئولین هم اتفاقی است . (اما میگویند در کشور افغانستان پارتی بازی و فامیل بازی غوغا می کند ) این بود انشا ی من زنده و جاوید باد آموزگار من
بعد از خواندن این انشا از کلانتری محله احضاریه آمد که سفیر افغانستان علیه شما شکایت کرده است .!!!!