ردیف اول شهر ممنوعه
به مراسمی دعوت شده بودم که مقرر شده بود از استاد فلان الدوله از اکابر هنرتجلیل شود . ردیف سوم که معمولا ردیف بی منتی وبی درد سری است را انتخاب کرده بودم که هم بهتر ببینم و هم موقع اضطرار یا همان مرحله سخنرانی بتوانم بدون اینکه کسی متوجه بشود جیم بشوم .آخر شنیدن سخنرانی روسا را دکتر برایم غدغن کرده است .
هنوز به خوبی جابجا نشده بودم که متوجه آمدن استاد فلا ن الدوله شدم .سرش را به جهت تواضع انداخته بود پائین وبه زم خود چون مراسم برای او بود میرفت که در ردیف اول بنشیند . حقش هم بود آخر مراسم تجلیل از او بود ! ناگهان یکی که کاغذی هم بدست داشت جلوش را گرفت و اشاره کرد به ردیف سوم که از هما نجا باید مینشستی . بیچاره استاد که اغلب مدعوین وی را می شناختند یواشکی چیزی به آن آقا سیاهه بدست گفت ،اما ایشان قبول نکردو با دست اشاره ای به سیاهه کردو بعد هم باز بادست اشاره به ردیف سوم . بنده که ذاتی دوست دارم نخود هر آشی بشوم . پریدم وسط معرکه و بعد از سلام واحوال پرسی با استاد به آن آقای کاغذ بدست عرض کردم ایشون استاد فلاونالدوله هستند . فرمود خودش هم گفت. عرض کردم مراسم برای ایشون ترتیب داده شده . گفت باشه! گفتم پس بذارید برود ردیف اول بنشیند بد است استاد را سر پا نگه داشتید . گفت اسمش توسیاهه ی من نیست . گفتم یعنی چه بنر به اون بزرگی را نمی بینی که هم اسم وهم عکس استاد است. گفت مبنا سیاهه است نه بنر !!! گفتم ببینم این کاغذ را اسم چه کسانی را نوشته اند . گفت بزرگان. گفتم مثلا گفت آقای مدیر کل ومعاونین و کارشناسان اداره خودمان و آقای فرماندار وآقای بخشدارو آقای دهدار آقای رئیس اداره فلان و بهمان گفتم بنده خدا اینها که فرمودید مسئولین هستند. بزرگان دانشمند و علما و هنرمندان و نویسنده گان را می گویند .گرفت یقه ما را که به مسئولین مملکتی توهین می کنی نظام را زیر سئوال می بری . گفتم دستت را از یقه بکش و گوش هایم را بگیر. مگر نمی بینی کت را تازه خریدم خلاصه این به ما بپر و ما به اون بپر تا مردم جمع شدند وما را از هم سوا کردند و به ماگفتند اون اشتباه کرده و به اون گفتند اینها روزنامه نگار هستند و از دماغ فیل افتادند و بلاخره ما را سر جایمان همان ردیف سوم نشاندند .
اصلا استاد یادمان رفت که چه شد . مراسم شروع شد و سر استاد را به سر رستم و قلم او را به قلم جک لندن و منش او را به پوریای ولی و تواضع او را به ابو سعید ابوالخیر و دانش او را به بوعلی سینا تشبیه کردند تا اینکه طبق برنامه نوبت رسید به سخنرانی مختصر استاد که متوجه شدند نیامده است و در بین حضار نیست. با نیامدن استاد روی سن چنددقیقه ای در برنامه وقفه ایحاد شد و بعد هم مجری با کمال پر روئی گفت که حال استاد کمی نامساعد بوده و پیغام داده که نمی تواند در مراسم حاضر باشد و برای درمان در خارج از کشور تشریف دارند و بعد هم از حاضران خواست برای شفای عاجل ایشان سه صلوات قرا ختم کنم.
واما بعد اینکه ردیف اول باید غروق بشود ریشه آن به ذات ما که دوست داریم در هر صف و نوبتی اولی باشیم بر می گردد. تو صف نانوئی و قصابی و بقالی و بنزین و غیره صبح علی الطلوع نانوا نیامده دم در ایستادیم که نفر اول باشیم. البت مستحضر هستید که این حضرات در دوران مسئولیت اصلا تو صف نمی ایستند .اما بر عادت دیرین دوست دارند که ردیف اولی باشتنند . فرض دوم در باب عشق ورزی به ردیف اول که مصداقش خود من هستم باب عقده است . اینقدری از این ردیف اول منع شده ام که اگر خدای ناگرده یک روز رئیس بشوم دستور خواهم داد تا چند ردیف را غروق کنند.شاید حضرات هم مثل من عقده داشته باشند.
پی نوشت :براساس سیاهه موجود آن بند ه خدا همه بزرگان مسئولین بودند . باید تحقیق و تفحس بشود که آیا ابوریحان بیرونی زهیر فارابی ,اسدی طوسی ,بوعلی سینا ،زکریا رازی و ...در زمان خود چه سمت دولتی داشتند که جزء بزرگان به حساب آمدند .