اجنه ى جاسوس؟
برخی مواقع مطالبی را میبینیم که هیچ نیازی به توضیح وتفسیر و پرداخت برای خنده و تفریح ندارد مثلا روزنامه امریکایی وال استریت ژورنال در گزارشی عجیب در باره یک جن گیر اصفهانی مطالبی را نوشته و گزارش گونهای را ارائه داد که آدمی شاخ در میآورد. در قسمتی از این مقاله به نقل از جن گیر معروف این چنین نقل شده است
«آقای صادق میگوید که نیروی جنها را سر مسائل بیاهمیتی مثل عشق و پول، هدر نمیدهد. بیشتر زمانی با جنها ارتباط میگیرد که پای مسائل امنیت ملی در میان باشد.
وی در فهرست حضور و غیاب همیشگیاش دو جن را هیچ وقت از یاد نمیبرد: جنی که برای سرویس اطلاعات اسراییل، موساد کار میکند و جن دیگری که مامور اداره مرکزی اطلاعات امریکاست. وی البته یادآور میشود که گاهی هم جنهای سرویس امنیتی کشورهای حوزه خلیج فارس را احضار میکند.»
بعد از خواندن این مطلب که کامل ان در آدرس http: //ayandenews. com/news/موجود میباشد کلی کیف کردم و به ذهنم آمد که در مورد اجنه جاسوس و اصلا نوع اجنه تحقیقی کنیم. در حین جستجوی کتب قدیمی اجداد بزرگوارم به کتاب الجنه مختلفه تالیف ماغازاچی هفتم متوفی قرن سیزده رسیدم. که شامل ده فصل مختلف در باب اجنه بود. در باب اول چنین آمده که اجنه در چهار قاره به نامها جسیا (اسیا ادمها) جفریقا (افریقا) جروپا (اروپا) و جقیانوسیه (اقیانوسیه) زندگی میکنند. معلوم است در آن قرن هنوز امریکا به دست اجنه کشف نشده بوده است. جدم نوشته که انها سفید پوست سیاه پوست و زرد پوست با چشمهای بادمی هستند.
در باب نهم انواع شغلهای امنیتی در این کتاب فاخر آمده است که برخی اجنه در کار جاسوسی وامنیتی هستند و برخی از ادمها که قدرت کافی را دارند این اجنه را به خدمت میکردند اجنه موساد زرد فام هستند و کلاهی سیاه بر سر مینهند اما اجنه کشورهای عربی ریشه بلندی دارند و داری تعداد زوجات هستند. جدم نوشته برخی هم ته ریش دارند که هنوز معلوم نیست مال کدام منطقه هستند و برای کدام سرویس کار میکنند. جالب است در این کتاب آمده اجنه جاسوس اشیای مستطیلی شکلی دارند که با آن با تمام دنیا میتوانند تماس بگیرند. بقیه مسائل این کتاب هم طبقه بندی شده است که از نشر آن معذورم.
آقا من که میگم یازده سپتامر کشتن بن لادن هم کار این نیروی اجنه اطلاعاتی موصاد است. عجب اجنه بازاری شده است .
دوم
این روزها روزهای کارنامه گرفتن است . یاد ش به خیر کارنامه گرفتن ما حکایتها داشت که این قصه حکایت یکی از انهاست
قصه کوتاه عبور
از مادرم پول گرفته بودم که در صورت قبولی بدهم به رسول آقا. آخر رسم
بود هرکه قبول میشد باید انعام رسول آقا بابای مدرسه را میداد.
پیشنهاد خوردن ساندویج را به ابراهیم داش بزرگ دادم. قبول نکرد او هر سال قبول میشد.
اما من هرسال یکی دو تا ماده درسی تجدید میآوردم. آن سال هم امید زیادی نداشتم.
ساندویچ را خوردم و نوشابه را تا ته ش سر کشیدم.
ابراهیم توی حیاط مدرسه نشسته بود و منتظر من بود. گفتم قبولی با غرور خاصی سرش را به نشانه بله پائین آورد. گفتم بنشین من هم بگیرم بیام
اتاق معاونت شلوغ بود. وقتی کارنامه را گرفتم و مهر قبول است را دیدم خوشحال شدم.
اما بلافاصله یاد سدی به نام رسول آقا افتادم که جلو درب معاونت صندلی گذاشته بود وکارنامهها را چک میکرد. و عوارض قبولی را میگرفت ومن جیبم کاملا خالی بود .
توی ذهنم دو سه تا نقشه کشیدم اما با زرنگی که از رسول آقا سراغ داشتم فهمیدم که عملی نیست. همینطور مات مانده بودم که خودکار قرمز روی میز آقای ناظم توجهم را جالب کرد. جلدی زیر املا را خط قرمز کشیدم. و دستم را گذاشتم روی مهر قبول است.
کارنامه را به رسول آقا نشان دادم و گفتم تجدید شدم انشا... شهریور ماه. رسول آقا هم غری زد و اجازه عبور داد.