این داستان واقعی است

از صدقه سری بیمه تکمیلی مادرم را برای عمل به یکی از بیمارستان های خصوص شهرمان برده بودم . از آن زمان که عادت به صف پیدا کردیم همیشه خدا من زود از خواب بیدار می شوم. پیرزن را هفت صبح بردم بیمارستان و تا دیگر مریض ها نیامده بستریش  کردم . در سالن منتظر دکتر بودم  . ساعت حدودهای هشت و نیم بود که پیر مردی همسرش را برای عمل جراحی آورده بود به بیمارستان .مسئول پذیرش گفت که بیمارستان جا ندارد و باید منتظر ترخیص یک نفر باشند  تا برای مریض او جا باز شود . پیر مرد و پیر زن مایوس روی صندلی نشسته و زیر لب دعای ترخیص خواندند .

زن به همراه سه نفر جوان که از نوع رفتار و صحبت  می شد حدس زد که از باکو آمدند وارد بیمارستان شدند.و بلافاصله بدون کمترین دردسری برگ بستری  مریض شان را  که همان خانم بود  

گرفتند و مریض را به بخش  ارجاع شد  .

پیر مرد که شاهد قضیه بود به اعتراض به مسئول بستری گفت "تو که گفتی جا نداریم " مسئول که ظاهرا خودش هم نارحت بود گفت "برای اونها جا داریم آخر اونها پول خارجی میدهند سفارش دکتر بود "

با خودم اندیشه کردم که بودن برادران   و خواهران مریض باکوی  چه فایده برای ما دارد . رفتم سراغ فرضیه های مختلف ، آخر سر هم فقط  به این نتیجه رسیدم که بلاخر توریست هستند و آمدن که پول هایشان را این جا خرج کنند و این یک نوع در آمد ارزی است .

تا ظهر اونجا بودم ساعت یازده دعای ترخیص پیر زن جواب داد ویک نفر  مریض مرخص شد و او رفت به بخش . ساعت حدود دوازه بود و من هنوز در فکر توریسم بیمار بودم که یکی ب بالای سرم با صدای بلند گفت "اد هاردا سومی ساتالار " هی کجا بربری می فروشند .  سرم را بلند کردم یکی از توریسم ها بود. گفتم الان بربری که تما م میشود . صبجانه هنوز نخورده اید . گفت " چرا برای ناهار میخوام " گفتم این بغل چلو کبابی است  . گفت "اوندا دختورا پول قالماز "انوقت برای دکتر پول نمی ماند.

استنتاج از  این داستان : اول آمدن مریض ها باکوی و نخجوانی تنها به دو قشر پزشک و نانوائی ها آن هم از نوع بربری فروشی  فایده دارد ولا غیر

دوم : اهالی محترم آذربایجان مریض هایشان را در ایران  درمان می کنند و بعد از درمان برای باز شدن روحیه مریض  انها را به کشور دوست برادر ترکیه میربرند و به ریش ما میخندند .

سوم : مریض ها باکو موجب می شوند که ما قدر آفیت را بدانیم

 واما  ادامه داستان

وقت ملاقات است و عده ای کثیر برای ملاقات به بیمارستان هجوم آورده اند . طوری که در پرستاری ستاد بحران تشکیل شده و ملاقات کنندگان دسته بندی شده و نوبت دهی می شوند . همه آمده اند حتی انها که سال به سال همدیگر را نمی بیند . روح لطیف ایرانی باعث شده که کار و زندگی را ول کنند و بیایند بیمارستان . یک نوزاد و سه نفر کودک زیر هفت سال هم هستند و بیمارستان را گذاشتند روی  سرشان .

دختر جوانی عمل کواتر شده و بالا سرش استراحت مطلق نسب شده است  .از درد و سر و صدا به خود می پیچد . همه از دست بچه های مریض تخت شماره 7عاصی شده اند .

به پرستاری میروم و می گویم که مریض ها هیچ ،به فکر سلامتی کودگان باشید . چرا اجازه آوردن کودک را داده اید مگر طبق قوانین بهداشتی نباید جلو ورود کودک را بگیرد . می گوید "چه اشکالی دارد " عرض می کنم میکروب الودگی بیمارستانی .  م یفرماید این جا که بیمارستان دولتی نیست ما بتونم جلو مریض را بگیریم .اونها گرو گرور پول داده اند . تازه میکروب های ما  مثل میکروبها بیمارستان دولتی خطر ناک  نیست !!!!!!!!!