وسط یل عابر پیاده  

خسته شده بود اون همه جمعیت نگاهی به عرض خیابان کرد شلوغی و ترافیک تصادف. خطر ناک بود اهی کشید و به اطرافش نگاه کرد یک پل یل عابر پیاده خوشحال شد . دکتر گفته بود نباید از پله بالا و پائیین برود .خودش هم توانا این کار را نداشت. چین به ابرو افکند .امد بالا تر تا جای مناسب برای عبور پیدا کند .صدا ی او را به طرف پل عابرجلب کرد . برگشت خندید.  سوار پله برقی شد . ان طرف پله  ایستاد اهی کشید .پله کار نمی کرد . جوانان پله ها را شتابان پائین میرفتند برگشت این طرف . غمگین تر شد این طرف هم کار نمیکرد . پرسید . جوان گفت شاید خراب شده الان درست میکنند . ایستاد به ماشینها نگاه کرد . خسته شد .نشست تکیه دادچشم هایش را بست . خوابش گرفت خوابید . بیدار شد . چشمش به سکه های افتاد که در دامن چادرش جمع شده بود اشک از گوشه چشمش جاری شد .