جناب رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان تبریز

با عرض سلام و ارادت دعوتنامه شریف آن بزرگوار که در آن تاکید فرموده بودید تنها از حقیر (بدینوسیله از شخص جنابعالی دعوت می‌شود) برای صرف افطاردعوت به عمل می‌آورید بدستم رسید. از اینکه نتوانستم خدمت برسم عذرموجه داشتم. آخر اگر شما هم جای ما بودید نمی‌توانستید تنهائی به مهمانی بروید. در سالهای بعد مجروحیت که شما‌ها نبودید و یا کمتر پیدایتان می‌شد من و دوستانم هیچوقت تنها در کلینک‌های شبانه زیر سرم نبودیم. هیچ وقت تنهائی تا دم در اتاق عمل نرفتیم یکی دو نفری بودند که همیشه با ما بودند. بعد از عمل همراهی داشتیم همسر‌هایمان و فرزندانمان، گویا آنهای از‌‌ همان روزهای اول با درد‌های ما آشنا شده بودند. ومحکوم به همراهی بودند. 

هر روز صبح برای رفتن به اداره در ایستگاه اتوبوس حامد را می‌دیدم خیلی از روز‌ها چشم‌هایش پف می‌کرد. در مقابل سوال من که حامد شب را نخوابیده‌ای نگاهش را از نگاهم می‌دوزدید و بغض خستگیش را تنها در این کلمات می‌ترکاند «باز هم حال بابا بد شده بود کم خوابیدم» روزهای که حال پدر حامد بد بود شما انجا نبودید. اما حامد بود. 

آقای رئیس می‌دانی حامد پسر جانباز شیمیائی است ان‌ها با سرفه‌های پدر اجین شده‌اند. هیچوقت نبوده که سرفه‌های او وخود او را تنها بگذارند. مادر حامد می‌گوید گاهی به شوخی به همسرم می‌گویم که زهرا نمی‌خوابد چند تا سرفه بکن شاید خوابش ببرد. آقای رئیس سرفه‌های بابا حکم لالای را برای زهرا پیدا کرده است. 

دوستم می‌گوید گاهی سنگین ویلچر را همسرم نمی‌تواند تحمل کند و از بالای پله‌ها سه نفری، سه نفری را عمدا می‌گوید ان‌ها دو نفر بیشتر نیستند اما او می‌گوید من و همسرم و ویلچر غلط می‌خوریم و به پائین پله‌ها می‌افتیم. انوقت ما دو نفر به ویلچر واژگون شده می‌خندیم این را می‌گوید و باز هم می‌خندد. آقای رئیس می‌خندد اما گوشه چشمانش حلقه‌های اشک را می‌بینم که به زور غیرت مردانگی نگه داشته تا جاری نشود. می‌دانی این اشک‌ها برای همسرش است؟ 

رسول می‌گوید دخترم یک پا تعمیر کار پای مصنوعی شده است از بس با هم به مراکز پروتزسازی مراجعه کردیم که چم و خم کار را یاد گرفته خیلی وقت‌ها خودش پای مصنوعی را تعمیر می‌کند سوهان می‌زند یا با چسب کهنه پارچه‌ای را اضافه می‌کند تا کیپ شود. برخی مواقع که به جسم نحیف دخترم تکیه می‌دهم تا نیافتم از خودم خجالت می‌کشم. آقای رئیس می‌دانی دل مشغولی دخترهای هم سال او چیست؟ 

و علی می‌گوید پسرم بیشتر روز‌ها را دنبال دارو ودرمان من است پاک از درس و مشق مانده. هر چه به او می‌گویم که خودم می‌توانم این‌ها را تهیه کنم قبول نمی‌کند. 

آقای رئیس این‌ها به کنار خودتان بهتر از من می‌دانید که فرزندان برخی از جانبازان شیمیائی ناخواسته اثرات جنگ را به تن دارند. این‌ها راشما بیشتر از من می‌دانید. 

حال شما باشید می‌توانید کت و شلوار به تن کنید و بگوید این بار تنهائی می‌روم تنهائی می‌روم چون دستور چنین است. چون می‌خواهم سر خوان گسترده باشم. من و دوستانم نمی‌توانیم راستش اگر دلمان هم بخواهد خجالت می‌کشیم. دلمان هم نمی‌خواهد. 

من نمی‌آیم تا در بودجه بنیاد صرفه جوئی شود. بماند برای سمینارهای تکریم از خانواده ایثارگران!!! شاید نیمچه غذای بشقاب من در سمینار‌ها آن چنانی برای تکریم مقام جانباز پول نوشیدنی یکی از مهمان‌های سخنور باشد. 

بگذارید امروز هم در خانه باشیم و با همان‌های که همیشه کنارم هستند بقول دوستامن نان و پنیر و چلو کبابی را قوت خویش کنیم و نیایم که عذر برای آمدن داریم. 

آقا رئیس می‌دانم که عذر مرا قبول می‌کنید چون شما هم اگر جای ما باشید حتما تنها به مهمانی نمی‌روید.