ماغازا  در کوزه

حکایت

روزی مردی بنام ماغازا در شهر تبریززندگی همی می کرد شرورانه  و در مطبوعات قلم  همی میزد به ناروا و برای مسئولین شهردرد سر همی می افزود و به انتقاد. اشک برخی را همی در میاورد به طنز  .

روزی در جلسه ای مسئولین شهر  همی چاره اندیشدند که با وی چه کنندتا زبان کوتاه کند  .یکی از آن میان بگفت که این شهروند است و بد و خوب آن پای رئیس بلدیه .و شهردار باید که شهر را از  شر وی همی کند کوتاه   .رئیس بلدیه در پاسخ وی همی گفت که این مورد به من بسپارید تا  او را چنان ادب کنم که نوشتن هیچ نام خود نیز از دیگران بپرسد همی . وچنان کاری کنم که همه ی مطبوعات به سیم جیم وی همت نهند  تمام قد .

روز دیگر رئیس بلدیه چنین حکم بنوشت.  برادر ارجمند با توجه به سابقه .... شما را به عنوان مدیر عامل سازمان فرهنگی وهنری  منصوب مینمایم همی  .

و این خبر چون به اهل مطبوعات استان رسید همه با هم فریاد بر آوردن که خیاط درون کوزه بیافتاد همی  .

از این حکایت  این برادشت همی نمایم که زبان سرخ سر سبز بر باد دهد  همی.

و حرف آخر  دیرینه یاران  ماغازا بدورد تا لختی دیگر