بسمه تعالی

خاطرات عید

سال نومشتران محترم ماغازا و حومه مبارک ومیمون باشد . روزگارتان به سختی سال گذشته انشا ا...نباشد صد سال به از این سالها و اما بعد

 تعطیلات که میشود سوژه  سازان(دولتمردان و سیاستمداران ) هم کار را رها میکنندو میروند پی زندگی خود و مسافرت از این حرفها  وسخت ترین روزگار برای یک نویسنده طنز همین دورا تعطیلات میباشد نمیشود که طنز را تراشید . هیچ سوژه ای پیدا نمیشود نه وزیری نه وکیلی موجود میباشد که حرفی بزند ما هم صد تا رویش بگذاریم وتحویل خوانده محترم بدهیم . البته ارامش نسبی در این ایام  در مملکت پدیدار میگردد و انگار که تعطیل شدن دولت زیادبد نمیشود .همه چیز  در دوران تعطیلات بهتر از زمان کاری است  مثل ترافیک صف نانوائی پمپ بنزین و غیره اصلا میدانید من اگر جای دولت بودم یکسال امتحانی مملکت را تعطیل میکردم ببینم چه میشود شاید تورم هم خوابید  . بگذریم عرض میکردم که در این ایام سوژه پیدا نمیشود البته سوزه دولتی لذا خودمان اندیشه کردیم که حضرتمان چه از ناصر خسرو و مارکوپلو کم داریم چه بهتر است که خاطرات نوروز وسفرهای نوروزی را  ان را برایتان بنویسیم پس نوشتیم

خاطرات مولانا سید رضانا علوی نا ماغازچی فی اطرف و اکنافا استانا

یکروز مانده به عید

عیال هوس کرد که هفت سین درست کند شش قلم  جنس سین دار پیدا کرد و در اخرین سین ماند . رو کرد به بنده که یک چیزی کم دارد عرض کردم سند خانه را بگذار فرمود در گرو بانک است گفتمم عیب ندارد نمیخواهیم که وثیقه بگذاریم کسی هم تفتیش نمی کند که سند وام دارد یا نه گره به ابرو انداخت و گفت مرا مسخره کردی عرض کردم بنده غاط فرمودم سند ازداواج را بگذار گفت مرد تو غیرت نداری من سند ازداوج را بیاورم بگذارم یکی نگاه کند ببیند چهارده سکه ابروی من نمیرود دختر های امروزی به عدد تاریخ تولدتولد مهر دارند   گفتم بله حق با شماست تعداد سکه ها  چه ربطی به غیرت دارد که یادمان افتاد سکه نگذاشتیم یک دانه سکه بیست و پنج توانی اوردیم وهفت سین ما کامل شد سکه و سماق وسیر و سوسک گش نایلونی  نان سبوس دار و یک قاشق سیمان و سی دی سبیل جان  

روز اول عید

 اولش عیال نمی گذاشت که دست به اجیل ومیوه بزنیم که مهمان میاید بعد که به جای مهمان اسsmsیا همان پیامک یا همان پیام کوتاه یا پیامچه زر زر پشت سر هم امد  مجوز حمله به میوه ها هم صادر شد و من ومهدی وهادی کلی میوه خوردیم . برای دست بوس و پا بوس هم خدمت بزرگان شرفیاب شدیم. جالب ترین پیامک هم مال حسین ولیزاده بود که نوشته خودمان را در وصف بهار به نام خودش ارسال کرده بود . شب همپ یامک از دیار باقی را دیدیم حالمان خراب شد .

روز دوم عید :

اصلا قرار نبود مسافرت برویم این تصمیم قاطع  اعیال بود  اما برنامه های تلویزیون حوصله یمان را سر برد و تصمیم گرفتیم که یک سر به دور و اطراف بزنیم و استان و همجوار گردی کنیم لذا صبح زود بار وبندیل بستیم وشال وکلاه کردیم و  سوار بر توسن  دوصد شش شده به سوی شهر بانه حرکت کردیم . جاده ها همان بود هیچ الحمداله بزنم به تخته تغیر نکرده بود و بهبودی حاصل نشده بود که گاهی چاله های فراوان هم از اسمان افتاده بود وسط جاده و به دلیل ارزش فوق العاده ان کسی به ان دست نزده بود . جاهای استراحت وروم به دیوار سرویس بهداشتی و امثالهم هم بهتر نشده بود  اما جاده پر بود از پلیس جریمه کن .

یک قسمت از راه که خوشبختانه دو بانده هم بود و جاده صاف و عین دل مومن و تا کیلومترها از دور بدون چشم مسلح هم  پیدا تابلو حداکثر سرعت 90کیلومتر دم به کیلومتر هشدار میداد. و کلی اعصابمان را به هم مریخت  به اعیال عرض کردم که متوجه شدهاید که از تبریز تا اینجا هم در پیچ وخم ها و گردنه ها و ناهمواری ها و هم در این جاده دو طرفه و اتوبان نما (مانند تماشگر نما ) همش همین تابلو 90کیلومتر  است فرمود بله عرض کردم میدانی چرا فقط همین است  فرمود من از کجا بدانم مگر من وزیر ترابری هستم عرض کردم  بنده عرض میکنم دیدن یکجا تابلو  بخرند صرف میکند همش از همین گرفته اند  که ارزان در بیاید .بعد هم غر زدم که فکر میکنند تنها امنیت جاده به فروانی پلیس است راه سازی راهداری نصب تابلو نصب  راهنما   پلیس که نمیتواند گردنه را بکشد صاف کند یا تعریض نماید یا تابلو راهنما بزند در حال غر زدن بودم که یک دستگاه ماکسیما سبقت گرفت  بعد هم پژو پارس تا نوبت رسید به پراید که دیگر دوام نیاوردیم که پراید از 206 سبقت بگیرد پا را گذاشتیم رو پدال گاز و از پراید سبقت گرفتیم و چشمتان روز بد نبیند اکیب پلیس  دستور ایست فرمود ما هم که زیاد اهل خلاف نیستیم و  رعایت میکنیم خواستیم به افسر محترم توضیحاتی برای تبرئه بفرمایم که امر فرمودند مدارک و بعد هم جریمه را مرقوم فرمودند باز خواستیم که حرفی بزنیم سرباز دم دست حضرتشان فرمودند چیزی نگو که گواهینامه ات را هم میگیرد بعد هم یواشکی گفت این افسر قطار را هم که سرعت زیاد داشت جریمه کرده .جریمه را بگیر و برو  ای لنت به پراید جریمه اول سال را دشت کردیم . خدا را شکر به معصیبتی دوچار نیامدهایم .

به عیال گفتم چه فرقی بین پیکان و بنز الکانس است زمانی که  اخرین سرعت نود است . از شهرهای بناب و ملکان و میاندواب و بوکان وسقز عبور کردیم هر کدام متفاوت و دیدنی بود اما وجه مشترک  شان این بود که  در کمر بندی شهر هر صد متر سرعت گیر کذاشته بودند با خود اندیشه کردم که فلسفه کمربندی چیست زمانی که سرعت گیرها ترافیک ایجاد میکنند و مانع عبور سهل هستند .   خلاصه رسیدیم شهر مرزی بانه و بازار معرف ان از چادر راهنمائی مسافران نقشه گرفیتم . بازار بانه پر بود از جنس چینی  ما که برای خرید نرفته بودیم زیر شلوار کردی گرفیتم و اسباب بازی چینی بعد دوساعت راه رفته را برگشتیم در راه برگشت در یکی از شهرهای استان خودمان نقشه خواستیم که فرمودند تمام شده ان هم روز دوم عید  یاد ان شخص افتادم که برای ریاضت به هندوستان  رفته بود و در اولین مرحله چهل بادام به او داده بودند که چهل روز باید با این سر کنی  هر روز یک بادام بخور و ذکر بگو بعد هم گفته بودند که در این چهل روز کسی رال نباید ببینی در را به روی تو خواهیم بست حرفی و سئوالی نداری گفته بود  نه همین که در رابسته بودند محکم به درکوبیده بود  در را باز کرده بودند که سئوالی داری گفته بود بادام تمام شد باز هم بدهید  .

روز سوم :

در خانه بودیم که مهمان بیاید کلی sms امد

روز چهارم

اعیال فرمود که دست بچه ها را بگیر ببر بیرون تا من خانه را جارو کنم . شاید مهمان بیاید .  رفیتم کوه عون ابن علی خسته رسیدیم بالای کوه  متاسفانه برعکس شهرهای دیگر که برای جاهای مثل زیارتگاه عون ابن علی کلی مایه میگذارند و راهنما وعکس و برشور هیچ  خبری نبود.چند نفر مهمان از فروشنده جلو امازاده پرسیدن که میتواند کمی در مورد این زیارتگاه  توضیح بدهید که ایشان فرمودند که واله من  اینجا بیست سالی است  این جا زیارتگاه است(احتمالا ایشان بیست سال تود که انجا چیز میز میفروخت) این قدیم است ان هم جدید (منظورش مزار  شهدا گمنام بود )نمی دانم این جا یک قبر است که میگویند قبر یک امامی است . دیگر ایستادن و گوش کردن را جایز ندانستیم و  برای مهمانان توضیحاتی را دادیم  . بلند گوی محوطه اذان پخش کرد مهمانان گفتند میشود این جا نماز خواند عرض کردم چرا که نه این جا مسجد است و به زور ابی پیدا کردیم ووضو گرفتیم  امدیم مسجد شروع کردیم به نماز  نماز÷یشین  را که تمام کردیم پیر مردی فرمود مقدمات میخواندی عرض کردم نه خیر نماز ظهر بود فرمود هنوز که اذان نشده گفتم اخر اذان پخش شد گفت اذان تهران بود . جریان را به مهمانان گفتیم و عرض کردیم که شاید نماز انها اشکال نداشته باشد چرا که انها تهرانی بودند خلاصه ضایع کاری مسئول پخش اذان ر با طنز لا پوشینی کردیم پیر مرد میگفت همیشه اذان  تهران را پخش میکند گفتم نکند ایشان  تهرانی باشند . با خود گفتم چه میشد ما هم میتوانستیم از داشته هایمان استفاده بکنیم .  امدیم پائین  رفتیم خانه ابگوشت خوردیم  جای شما خالی ان هم با نان سنگک بدون نوبت بفرماید

روزپنجم

سفر به ارومیه صبح زود راه افتادیم به طرف  اسکله یک ساعت بعد انجا بودیم  یک ساعت هم  معطل شدیم تا سوار کشتی بشویم  الان چند سال است که هر سال میگویند پل تمام خواهد شدعمر ما تمام میشود این پل نه میگویند چون شور است هیچ پایه ای دوام نمی اورد من نمدانم چطور میشود از ماکارونی پل درست کنند از خیار نشود یک ÷ایه خیاری حلال است وقتی هم خیار شور بفروشند  . کشتی خوب اما کم  بود مسافران زیاد هم بودند خوشبختانه افراد ی که انجا بودند خوب اطلاعات میداند . ارومیه شهر قشنگی بود بازار ارومیه پر بود از جنس چینی ما که برای خرید نرفته بودیم  یک شلور راحتی همان زیرشلوری برای خود و بچه ها خریدیم و اسباب بازی چینی برای طفلان  در راه برگشت تابلو از سازمان همیاری استان آذربایجان غربی نظرمان را جلب کرد نظر شما را به دیدنش جلب میکنیم .

روز ینجم و ششم وهفتم و....

منتظر مهمان بودیم که کلی اس ام اس رسید

روز دهم سفر به جلفا  

در شهر جلفا برعکس برخی از شهرها هنوز نقشه تمام نشده بود و در بسته های که از طرف منطقه ازاد ارس  تهیه شده  بود علاوه بر نقشه منطقه عکس و سی دی هم بود اما جالب بود که هیچ کدام از راهنمایان نتوانستدند محل سازمان منطقه ازاد و یا روابط عمومی را به ما بدهند  کنار اراز (ارس)چندجائی را از زیر  خاک بیرون کشیدند و کاروانسرای نظر ما  را جالب کرد و سریزیر شدیم جهت بازید البته چند نفری مهمان هم از شهرخرم اباد قبل ما بودند تا رسیدیم دو نفر مامور که نمیدانم  از کجا ما را دیده بودذندمثل قرقی بالا سرمان سبز شدن و مامور با احترام تمام گفت که حق بازدید از میراث فرهنگی خود به دلیل نزدیک بودن به ارس را نداریم  با اسرار بنده مامور قبول کرد که خرم ابادیها چند عکس بگیرندقبول نمی کرد گفتم عوض اینها من بروم  شما اجازه بده اینها چند عکس بگیرند  قبول کرد . کلیسا مریم ننه هم غیر قابل رویت بود به اعیال گفتم میراث چکار دارد که اینها را از زیر خاک در میاورد کسی که حق رویت ندارد. همان بهتر که زیر خاک بماند . وارد منطقه اذربایجان غربی شدییم خیلی ها کنار رود ارس چادر زده بودند انجا بود که فهمیدم اراز شرقی از نظر امنیتی با اراز غربی متفاوت است  البته در ان سوی مرز هم ظاهرا خیلی حساس به قضیه مثل ما نبودند  و حتی گاوهایشان از اب اراز میخوردند که من به چشم ان هم غیر مسلح دیدم .حتی قزارشان هم در حال حرکت بود و من میدانستم که مسافران به این سوی اراز نگاه میکنند . سد ارس هم زیبا بود .برگشتنی رفیتم بازار  .بازار جلفا هم پر بود از جنس چیتنی ما که برای خرید نرفته بودیم یک شلوار راحتی همان زیر شلواری برای خودم و دو عدد برای دو قلوها خریدم در اخر تعطیلات عید ما سه نفر 9 عدد زیر شلواری خریدیم

روزها بعدی هم در خانه منتظر مهمان  بودیم که کلی اس ام اس امد

سیزده بدر هم مقابل منزل دوربین بدست به شکار سوژها پرداختیم .